راز سکوت
کلافه و سر در گم بود، خیلی از روبرو شدن با او میترسید، سه سال از دیدار او فرار کرده بود ولی حالا دیگر بهانهای برای گریز نداشت. به زودی از راه میرسید و آذرخش مجبور بود او را ببیند. نفس بلندی کشید و بازدمش را که بیشتر شبیه به آه بود، از بینی و ششهایش بیرون فرستاد، دستان سفید ...