۱۶ رمان
محمدرضا بایرامی، نویسنده ایرانی است و نامش با آثاری شناخته میشود که به طبیعت، جنگ، نوجوانی، روستا و تجربه بومی نزدیکاند. زندگی و کار او نشان میدهد ادبیات چطور میتواند از تجربهای شخصی، تاریخی یا فرهنگی به روایتی ماندگار برسد.
مسیر نویسندگی او با توجه به انسان و موقعیت شکل گرفته است. در آثارش شخصیتها فقط برای پیش بردن ماجرا نیستند؛ آنها با ترس، آرزو، شکست، ایمان یا انتخابهایی روبهرو میشوند که به متن عمق میدهد.
از آثار یا زمینههای شناختهشده او ...
باد و کاه
تنگ غروبی باد شدیدتر شد. برگهای خشکیده درختها را کند. خارهای پای تپه سرخ را از جا درآورد و غلتاند. گاههای مانده بر کوچهها را لوله کرد. به هوا برد و دوباره به سر و روی ده پاشید. بارانی زرد، شروع کرد به باریدن.
عقابهای تپه 60
بعد، صدای رگبار است و پوکههایی که از اسلحه حبیب بیرون میپرند و میخورند به سر و صورتم. بعد، سیاهیها هستند که جیغکشان، پا میگذارند به فرار...
سنگ سلام
چهار نفر بودند، غروب یک روز تعطیل و بارانی، راه افتادند تا برسند به امامزادهای که در آن، مراسم برگزار میشد و همه، از روستاهای دور و نزدیک میآمدند به تماشا و عزاداری. راه افتادند، اما هرگز نرسیدند، با اینکه میگویند دنیا کوچک است و آدمها، دست بر قضا و در این فضا، زیاد به هم میرسند، هیچ یک از ...
کوه مرا صدا زد
بازهم تودهای از برف، پایین میغلتید و به دیواره سرخ و سیاه پرتگاه میخورد و مثل آبی که از بلندی بریزد، از هم باز میشود و پاش پاش میشود و بعد. صدایی میآید و انگار چیزی میغرد و یا سنگی قل میخورد و میبینم که دیگر نزدیک است دیوانه بشوم. عمو اسحق کجایی؟ ...عمــ ... م...واسحاااق!کجایی؟ کجاااایی؟
صدا در صدا میپیچید ...
بعد از کشتار
تا نزدیک قلمستان، چنان گیج بود که نخست هیچ نفهمید، اما بعد صدا را شنید و فکر کرد شاید بز پشمالو افتاده باشد دنبالش! و بعد یادش آمد، اولین حیوانی را که کشته بود، همو بود و به خود آمد. صدا از خودش بود. صدا با خودش بود.