کتاب «با چشمباز بخواب» نوشتهی «جی. اچ. مارکرت» تریلری روانشناختی است که بهجای تکیه بر شوکهای لحظهای و پیچشهای نمایشی، آرام و خزنده وارد ذهن خواننده میشود و همانجا بذر ترس را میکارد. این رمان بیش از آن که دربارهی «یک قاتل» باشد، دربارهی اثر ماندگار خشونت و زخمهایی است که حتی باگذشت سالها، التیام پیدا نمیکنند. داستان در شهری کوچک و ظاهرا آرام آغاز میشود؛ جایی که گذشتهای تاریک دارد و تصور میشود که مدتهاست پشت سر گذاشته شده است؛ اما خیلی زود مشخص میشود بعضی چیزها هرگز تمام نمیشوند. مارکرت با مهارتی قابلتوجه، گذشته و حال را به هم گره میزند و فضایی میسازد که در آن، امنیت یک توهم است و خاطرهها تهدیدهایی جدی هستند. در این رمان با پروندهی قتلهای زنجیرهای مواجه میشویم که اگرچه بعد از سالها بالاخره بسته میشود و قاتل آن دستگیر میشود، اما درست پس از دستگیری قاتل قتلها آغاز میشوند و کارآگاه جدید مجبور است با سرنخهایی که دارد این پرونده را ادامه دهد. مهمترین سرنخ این پرونده، تنها قربانی آن است که توانسته از دست قاتل فرار کند و حالا با آسیبهای روانی جدی در بیمارستان روانی بستری است. یکی از نقاط قوت این رمان، ساختن تعلیق از دل روان شخصیتها است. نویسنده بهجای توضیح مستقیم یا افشاگریهای زودهنگام، اجازه میدهد اضطراب، تردید و نااطمینانی بهتدریج انباشته شود. در این حالت خواننده مدام حس میکند چیزی درست نیست، اما دقیقا نمیداند کجا باید دنبال پاسخ بگردد. همین تعلیق تدریجی، موتور اصلی روایت را شکل میدهد. شخصیتپردازی در «با چشمباز بخواب» فراتر از تیپهای آشنای ژانر وحشت و معمایی است. کارآگاه داستان نه یک قهرمان بینقص، بلکه انسانی است با گذشتهای سنگین و درگیریهای درونی حلنشده. تصمیمها، اشتباهها و تردیدهای او، روایت را باورپذیر و انسانی میکند. مارکرت در این اثر نشان میدهد که مواجهه با شر، همیشه بیرونی نیست و گاهی از دل خاطره، خانواده و تاریخ شخصی سر برمیآورد. فضای داستان، یکی دیگر از نقاط برجستهی رمان است. شهر کوچک محل وقوع حوادث، صرفا یک پسزمینه نیست؛ بلکه حضوری فعال در داستان دارد. سکوتها، شایعهها و رازهای نانوشتهی آن، نقش مهمی در شکلگیری اتمسفر سنگین و ناآرام رمان ایفا میکنند. این فضا یادآور سنت «وحشت آمریکایی» است؛ جایی که ترس از دلزندگی روزمره بیرون میزند، نه از اتفاقات فراطبیعی. رمان «با چشمباز بخواب» از نظر تماتیک، به مسائلی مانند حافظه، آسیب روانی، مسئولیت جمعی و بازتولید خشونت میپردازد. رمان از خواننده میپرسد آیا میتوان گذشته را دفن کرد، یا نادیدهگرفتن آن فقط راه را برای تکرارش هموار میکند؟ جی. اچ. مارکرت بدون شعارزدگی، این پرسشها را در دل داستان جا میدهد و قضاوت نهایی را به مخاطب واگذار میکند.