تنباکوها و یاس
از رود ورن انداختیم توی بلوار سنژرمن و رفتیم تا سنمیشل. تقاطع سنمیشل، یک سلفسرویس تروتمیز بود که با جیب من هم میخواند. داشتم فکر میکردم کاش وقتی پول میرسید سروکلهاش پیدا میشود.
حوای زیادی
صحرا بانویی است که با تصور عشق قدم به زندگی زناشویی گذاشته است اما پس از بیستوپنج سال پی میبرد که در نقطهای به نام هیچ ایستاده است. این ضربه وادارش میکند مسیر زندگی خود را تغییر دهد و این بار خود تصمیمگیرنده بقیه راه باشد. در سناریوی درهمبرهم زندگی، بدترین نقش، نقش قربانیست. از یک جایی به بعد نهتنها ...