رمان «بر ویرانههای خدایان» نوشته مسعود بربر اثری برای احضار ترسهای قدیمی در کالبد انسان امروزی است. این مجموعه که شامل چهار داستان بلند است، خواننده را به درون چاهی عمیق از تعلیق و وحشت می برد. نویسنده در این اثر با کنار هم نشاندن دورترین فجایع تاریخی و اضطرابهای مدرن، سازهای بنا کرده که در آن دیوارهای زمان فرو میریزند و انسان، بیپناه در برابر «مسئله» انتخاب و سرنوشت قرار میگیرد. بربر ما را به سرزمینی میبرد که در آن مرز میان اسطوره و واقعیت مخدوش شده است. داستانها در فضایی کافکایی و مهآلود جریان دارند؛ جایی که تکنولوژیهای مدرن نظیر هک و ردیابی ماهوارهای، با دخمههای باستانی و آیینهای فراموششده گره میخورند. نویسنده در یکی از درخشانترین روایتهای کتاب، مخاطب را به شوش باستان و دوران حملات ویرانگر آشوربانیپال میبرد. در اینجا با دبیری عیلامی روبرو هستیم که در هزارتویی زیرزمینی با جنازه شاه تنها مانده است. مسئلهی او دیگر وفاداری کورکورانه نیست، بلکه انتخابی میان نجات پیکر شاه و رساندن آن به جزیره جاودانگان، یا نجات سرزمینی است که در آتش میسوزد. این تنهایی هولناک در اعماق زمین، استعارهای از وضعیت بشر در بزنگاههای تاریخی است. اما وحشت در این کتاب تنها به تاریخ محدود نمیشود. در روایتی دیگر که در بستر امروزی میگذرد، مردی جوان برای یافتن همسر ربودهشدهاش، با استفاده از تکنولوژی ردیابی، سر از حفرههایی درمیآورد که پناهگاه معتادان و گورخوابهاست. نویسنده با چیرهدستی، دوزخ زیرزمینی جهان مدرن را با دخمههای باستانی همارز میکند. در داستان پسربچهای که به دنبال هممدرسهای گمشدهاش میگردد، وحشت ناشناخته در خانه پیرزنی مرموز لانه کرده؛ پیرزنی که کلیددار راههای مخفی و زیرزمینی است. این پیوستگی میان مکانها چاهها، تالارهای سنگی، بازار روز و نیزارهای نمناک فضایی خفقانآور و مور مور کننده میسازد که راه نفس خواننده را میبندد. مسئلهی مهمی که مسعود بربر در این چهار داستان به آن میپردازد، «سکوت» است؛ سکوت خدایان و خاموش شدن صدای درون درست در لحظهای که انسان بیشترین نیاز را به راهنمایی دارد. آدمهای این کتاب در مواجهه با رازها، خطاها و دروغها، درمییابند که در نهایت تنها هستند و هیچ نیروی ماورایی برای نجاتشان نخواهد آمد. هر صحنه در این کتاب، سرازیری خطرناکی است که شخصیتها را به سمت مواجهه با تاریکترین بخشهای وجودشان هل میدهد. رمان«بر ویرانههای خدایان» برای کسانی که جرات دارند به اعماق چاههای ذهن خود نگاه کنند؛ روایتی که نشان میدهد چگونه انسان بر ویرانههای باورهای پیشین، همچنان به دنبال معنایی برای بقا میگردد، حتی اگر آن معنا در میان خاکستر و خون مدفون شده باشد.