دایی رفت جلوی عطا ایستاد و محکم زد توی صورتش. جای انگشتهای دایی روی سفیدی صورت عطا راههای سرخ انداخت. با خودم گفتم الان زبان باز میکند و میگوید کار او نبوده. میگوید که اصلا آن موقع آنجا نبوده.