در کتاب «فراسوی کشمکش، چرا احساسات بد زندگی را خوب میکنند؟» کریستا کی. توماسون، دانشیار فلسفه در کالج سوارثمور، با جسارتی که شاید از طبع پرشور و علاقهاش به موسیقی متال نشأت میگیرد، سنگ بزرگی را به سمت ویترین شیشهای روانشناسی مثبتگرا و رواقیگری مدرن پرتاب میکند. ما در عصری زندگی میکنیم که صنعت «حال خوب» مدام به ما دیکته میکند خشم، حسادت و کینه، سموم یا «علفهای هرزی» هستند که باید پیش از خفه کردن گلهای زیبای باغچهی روان، ریشهکن شوند. اما توماسون با یک استدلال فلسفی بدیع وارد میدان میشود: این احساسات منفی، علف هرز نیستند؛ آنها «کرمهای خاکی» باغ زندگی ما هستند. مسئلهای که نویسنده در این اثر مطرح میکند، بازتعریف رابطه ما با تاریکیهای وجودمان است. او توضیح میدهد که گرچه کرمهای خاکی موجوداتی ناخوشایند به نظر میرسند و ما ترجیح میدهیم وانمود کنیم وجود ندارند، اما حضورشان نشانهی سلامت و غنای خاک باغچه است. توماسون که پیشتر در کتاب «برهنه» به جنبههای تاریک شرم پرداخته بود، اینجا نیز استدلال میکند که تلاش برای جراحی کردن احساسات بد از روان، در واقع تلاش برای کشتن بخشهایی از انسانیت ماست که مسئول عشق، عدالت و دلبستگی به زندگی هستند. نویسنده با بهرهگیری از تخصص خود در تاریخ فلسفه و اخلاق، به سراغ احساساتی میرود که معمولا در لیست سیاه اخلاقیات قرار دارند. او نشان میدهد که چرا «حسادت» یا «خشم» لزوما رذیلت نیستند. برای مثال، حسادت برخلاف تصور رایج، صرفا میل به نابودی دیگری نیست؛ بلکه پژواک صدای احترام به خود است. اگر ما نسبت به جایگاه و اهداف خودمان بیتفاوت بودیم، هرگز حسادت نمیکردیم. بنابراین، این احساسات دردناک، ابزارهای ارزشگذاری ما هستند و نشان میدهند که ما کجای جهان ایستادهایم و چه چیزی برایمان اهمیت دارد. خشم، اغلب پاسخی به بیعدالتی است و کینه، واکنشی به نادیده گرفته شدن. خاموش کردن این سنسورها، یعنی از دست دادن توانایی تشخیص ظلم و دفاع از کرامت خود. عنوان کتاب، «فراسوی کشمکش»، استعارهای دقیق از راهکار پیشنهادی توماسون است. او نمیگوید تسلیم این احساسات شوید، و قطعا تجویز نمیکند که آنها را سرکوب کنید چون سرکوب آنها را به هیولا تبدیل میکند. پیشنهاد او پذیرش آنهاست؛ درست همانطور که یک باغبان وجود کرمهای خاکی را برای رونق باغش میپذیرد. ما باید یاد بگیریم با این احساسات برقصیم یعنی پیامشان را درک کنیم و با ریتم آنها حرکت کنیم بدون آنکه اجازه دهیم کنترل کامل حرکاتمان را به دست بگیرند. این کتاب برای کسانی است که از لبخندهای مصنوعی خستهاند و میخواهند بدانند چرا گاهی اوقات، حق داریم که حالمان بد باشد و این حال بد، چگونه میتواند موتور محرک یک زندگی معنادار شود.