مواجهه با هنر معاصر در بسیاری از مواقع، فرار از قفس تکراری فرمهای تزیینی و ورود به قلمرویی است که در آن رنج و سقوط انسان به زبان تصویر و کلمه درمیآید. رسول معرکنژاد در کتاب «زیباییشناسی استیصال در هنر معاصر: هنر درون بحران، از هدایت تا بیکن» دست روی همین نقطهی حساس و ملتهب میگذارد. او پدیدهای به نام زیباییشناسی استیصال را تبیین میکند؛ فرمی از بیان هنری که نه به دنبال آرامشبخشی به مخاطب است و نه وعدهی رستگاری و نجات میدهد. نویسنده که خود در فضای هنرهای تجسمی و پژوهش هنر فعالیت دارد، در این کتاب ساختار تحلیلی خود را بر پایهی بحرانهای عمیق وجودی، هویتی و معنایی انسان مدرن بنا میکند. ایدهی مرکزی کتاب نشان میدهد که چطور بنبستهای روانی، فجایع تاریخی مثل جنگ و تنهایی مفرط، به جای متوقف کردن هنرمند به سوخت اصلی موتور خلاقیت او تبدیل میشوند و ما با یک زیبایی هولناک روبهرو هستیم که از اواخر قرن هجدهم به این سو، زبان گویای انسان در حال متلاشی شدن بوده است. کتاب در واقع یک نقشهی راه برای درک آثاری است که پیوند ارگانیک میان درد با گوشت، پوست و استخوان بشر را عیان میکنند و نشان میدهند که چگونه ناامیدی مطلق میتواند سلیقهی بصری و ادبی جدیدی را در جهان هنر خلق کند. جذابیت اصلی این اثر در رویکرد تطبیقی و بینرشتهای آن نهفته است؛ جایی که یک پل فرهنگی عمیق میان ادبیات مدرن ایران و نقاشی آوانگارد غرب زده میشود. معرکنژاد نجوای تاریک و منزوی راوی بوف کور اثر صادق هدایت را در کنار فیگورهای دفرمه و تکهتکهشدهی فرانسیس بیکن، نقاش جنجالی بریتانیایی قرار میدهد. این تقابل نشان میدهد که چطور بشر در دو جغرافیای کاملا متفاوت، با ابزارهای مختلف به یک درک مشترک از استیصال رسیده است؛ هدایت با کلمات گزندهی خود مردی را تصویر میکند که در اتاقی تاریک برای فرار از فروپاشی به نوشتن و قتل پناه میبرد و بیکن با رنگهای تند و خطوط کجومعوج، گوشتهای آویزان و دهانهای در حال فریاد را روی بوم میآورد. کتاب فراتر از این دو چهره، پای هنرمندان پرفورمنسآرت با بدنهای زخمی و حکاکان پیشروی اسپانیایی مثل گویا را هم به میان میکشد تا ثابت کند این تقلا برای بقا در تاریکی، یک جریان پیوسته در تاریخ هنر معاصر است. نویسنده با بررسی این لایههای پنهان به مخاطب یادآور میشود که این آثار را نباید با خطکش نقد زیباشناختی سنتی سنجید، بلکه آنها بازتابهای صادقانه و بیرحمانهای از تروماهای جمعی و فردی هستند که فرم و محتوا را به شکلی گسستناپذیر به هم گره زدهاند. معرکنژاد مخاطب را به یک تمرین ذهنی دعوت میکند که نام آن را آموختن بدن در تاریکی میگذارد؛ یعنی مواجههی شجاعانه با واقعیت تلخ زندگی و استیصال، بدون اینکه به دنبال راهحلهای آسان یا کورسوهای نور فریبنده باشیم. کتاب «زیباییشناسی استیصال در هنر معاصر» با همین رویکرد واقعگرایانه، تلاقی روانشناسی اگزیستانسیال و هنرهای تجسمی را به نمایش میگذارد و نشان میدهد که چطور هنر در اوج ناامیدی، به تنها پناهگاه برای ثبت حقیقت عریان انسان تبدیل میشود.