خیابان یوریکا فقط یک رمان نیست؛ پنجرهای است رو به قلب تپنده شهر بلفاست در دهه نود میلادی، زمانیکه شهر میان آتشبسهای موقت و انفجارهای ناگهانی، نفسهای آخرش را میکشید. ویلسون در این اثر استثنایی، نه با نگاهی قضاوتگر، که با چشمانی سرشار از طنز سیاه و همدردی، از مردمی مینویسد که میان خطوط مذهبی و سیاسی گرفتار شدهاند اما همچنان به زندگی ادامه میدهند. رمانی درباره دوستی که بر مرزهای مذهبی غلبه میکند، درباره عشقهایی که در سایه جنگ میرویند، و درباره شهری که با همه زخمهایش، همچنان زیباست. همانطور که ویلسون میگوید: «همه داستانها، داستان عشقاند» - و این یکی از عاشقانهترین آنهاست.