«غول کجاست؟» نوشتهی دیوید لیچفیلد داستانی تصویری و احساسی است که با روایت دلنشین و تصاویر چشمنواز خود، مفاهیمی عمیق از دوستی، مهربانی و پذیرش تفاوتها را به خوانندگان، بهویژه کودکان، میآموزد. داستان از زبان پدربزرگی مهربان آغاز میشود که برای نوهاش، بیلی، از وجود غولی بزرگ و نیکسرشت در شهرشان میگوید. غولی که همیشه از سایهها نظارهگر مردم است و بیآنکه کسی متوجه شود، کارهای خوبی انجام میدهد-از تعمیر ساعت شهر گرفته تا رنگ کردن حصارها و کمکهای پنهانی دیگر. اما بیلی باورش نمیشود و این قصه را چیزی جز یک خیالپردازی قدیمی نمیداند. تا اینکه روزی خودش غول را میبیند. برخلاف تصور، بیلی از قامت بلند و چهرهی متفاوت او میترسد و پا به فرار میگذارد. غول، دلشکسته از این واکنش، تصمیم میگیرد دیگر خود را نشان ندهد. اما کمکم بیلی متوجه اشتباه خود میشود و در مییابد که نباید کسی را فقط به خاطر ظاهرش قضاوت کرد. او یاد میگیرد که دوستی و مهربانی ورای تفاوتها معنا پیدا میکند. در نهایت، نهتنها بیلی، بلکه تمام مردم شهر یاد میگیرند که این غول، بخشی از جامعهی آنهاست و همانطور که هست، ارزشمند و دوستداشتنی است. این داستان زیبا پیامهای عمیقی در دل خود دارد: پذیرش تفاوتها و اینکه ظاهر آدمها نباید مبنای قضاوت باشد، ارزش مهربانی و کمک به دیگران بدون چشمداشت، و قدرت شجاعت در برابر ترسهای بیاساس. همچنین، تأکید داستان بر روایتهای پدربزرگ نشان میدهد که قصهها و تجربیات نسلهای پیشین میتوانند چراغ راه ما باشند. «غول کجاست؟» تنها یک داستان کودکانه نیست؛ بلکه دعوتی است برای همهی ما تا دنیای اطرافمان را با چشمانی مهربانتر ببینیم، ترسهای خود را کنار بگذاریم و تفاوتها را نه بهعنوان عاملی برای جدایی، بلکه بهعنوان پلی برای پیوند و همدلی در نظر بگیریم.