اوقات تلخ و وضع خراب و هوا پس است من تاب قهر یار ندارم بگو بس است رعنا بتی که آب و گل آفرینشش از چشمهای مبارک و خاکی مقدس است ای جان بر لب آمده لبهای دوست را آرامتر ببوس که این غنچه نورس است آشفته خاطرش مکن ای پیک و بازگرد حتی مگو که نامه به خط فلان کس است زندانی امیدم و میدانم این قفس هر قدر هم بزرگ شود باز محبس است لازم نبود نام خودت را بیاوری فاضل همین که شعر تو را بشنود بس است