کتاب «شریف ۱۳۸۲» نوشتهی هانیه حسینی، مجموعهای از خردهروایتهای شخصی و نگاهی به تجربهی زیستهی یک دانشجو در یکی از مهمترین دانشگاههای ایران است. این اثر، تلاشی است برای ثبت و درک یک دوران؛ دورانی که در آن، دانشگاه شریف برای نویسنده نه فقط یک مرکز علمی، بلکه چشماندازی به قدرت، استعداد و دوراهیهای بزرگ زندگی بوده است. حسینی کتاب را ادای دینی به دانشگاهی میداند که دوستش داشته و مینویسد تا با تهنشین شدن خاطرات دو دهه، هزار و یک دلیل برای رفتن را به یک دلیل برای ماندن غالب کند. کتاب با روایتی تکاندهنده از دکتر حسین معصومی همدانی، از اساتید برجستهی شریف، آغاز میشود که فضای حاکم بر دانشگاه را به زیبایی به تصویر میکشد. او از «بدی دانشگاه شریف» میگوید: فضایی که گویی «سالن انتظار فرودگاه» است و دانشجویان از سال دوم با ریتمی تند، در تب و تاب مهاجرت، زبان میخوانند و به دنبال توصیهنامه هستند. در مقابل این موج خروشان، راویانی قرار دارند که آمدهاند تا «زندگی کنند»، آرام قدم بزنند، به باغبان و دود سیگار دانشجویان نگاه کنند و در این میان، با حس بیگانگی دست و پنجه نرم میکنند. خردهروایتهای خود نویسنده، این تصویر کلی را با جزئیاتی دقیق جذاب تر میکند. وی از تجربههایش در دانشکدهی ریاضی میگوید؛ از کلاسهای فلسفهی علم که او را به عنوان یک دانشجوی ریاضی به دنیاهای دیگری میبرد. از استاد فلسفهای که برای سنجش غرور دانشجوی ترم آخریاش، از او میخواهد کیفش را تا سلف حمل کند و این را «فلسفهی زندگی» میداند، تا استاد برجستهای که پس از خواندن کتب مقدس یهود، تنها با یک پرسش و پاسخ «بله یا نه»، نمرهی کامل را برایش ثبت میکند. شیرینترین بخش این خاطرات، کلاسهای تاریخ علم ریاضی استاد معصومی همدانی است؛ استادی سپیدموی و ریزنقش که با شوری وصفناپذیر، از مراحل سیصدسالهی رسیدن به اثبات قضیهی فیثاغورس میگفت و از دورانی سخن میراند که علم، «حظّی مطلق» بود و همه به شاگردی مشغول بودند. «شریف ۱۳۸۲» در نهایت روایتی از دنیایی کوچک است که در آن رقابتهای علمی، فشارهای روانی، دوستیها، شکستهای عشقی، و پرسشهای بزرگ هویتی در هم تنیدهاند. این کتاب، روایتی صادقانه از مواجههی نسلی از نخبگان با انتخاب میان ماندن و رفتن است و نشان میدهد چگونه یک مکان میتواند سرنوشت و جهانبینی انسانها را برای همیشه شکل دهد.