پاسکوآل با سه دخترش در کرانه رود بیو بیو زندگی می کند. او هیزم شکنی می کند. دخترهایش هم پتوهای زیبا می بافند و زندگی شان پر از شادی و خنده بود تا اینکه مسافری از راه رسید، مسافری که قرار بود یک شب بماند اما تا پاییز ماند...