رمان مهیج «دومین بار» اثر فرانک تیلیه که در سال ۲۰۲۰ منتشر شد، که دومین بخش از سهگانهی «کالب تراسکمن» را تشکیل میدهد؛ سهگانهای که با «دستورالعملهای ناتمام» (۲۰۱۸) آغاز شده و با «هزارتوها» (۲۰۲۲) به اوج میرسد. این کتاب همچون پلی میان تعلیق کلاسیک پلیسی و رمزآلودی روانشناختی با ساختاری متافیکشنال عمل میکند و مخاطب را در مرز واقعیت و خیال معلق نگه میدارد. در این اثر، تیلیه فضایی خیرهکننده و در عین حال نگرانکننده میسازد. رمان با الگویی آشنا از جستوجوی یک فرد گمشده آغاز میشود، اما به تدریج از قلمرو یک معمای پلیسی به فضایی وهمآلود و سوررئالیستی پا میگذارد. سبک او آکنده از جزئیات جغرافیایی و فضاسازیهای شهودی است: از جادههای برفی آلپ گرفته تا اتاقهای ساکت و اسرارآمیز یک هتل دورافتاده. این فضاها با خاطرات شکسته، نشانههای پراکنده و رمزهای مبهم درهم میتند و ساختاری روایی چندلایه میسازند. داستان در آوریل ۲۰۰۸ و حوالی ساگاس در منطقه ساووی آغاز میشود؛ زمانی که ستوان گابریل موسکاتو در حال بررسی ناپدید شدن مرموز دختر هفدهسالهاش، جولی، است. تنها سرنخ باقیمانده دوچرخهی متروک جولی است. گابریل شب را در هتل لا فالاز میگذراند، اما پس از خوابی عجیب، در سال ۲۰۲۰ بیدار میشود؛ دوازده سال گذشته، حافظهاش پاک شده، و هویت جدیدی به نام والتر گافین به او نسبت داده شده است. از آن لحظه، جستوجوی دوگانهای آغاز میشود: تلاش رسمی پلیس به رهبری دوست سابقش پل لاکروا، و کنکاش شخصی گابریل برای بازیافت حافظه، کشف حقیقت، و یافتن دخترش. با گره خوردن تدریجی ماجرا به نسخهی ناتمام نویسندهای خیالی به نام کالب تراسکمن، لایهای متافیکشنال بر روایت افزوده میشود. این نسخهی گمشده با مضمونهایی از وسواس هنری، رمزهای پنهان و زبان داستانپردازی درهم میآمیزد و ساختاری آینهوار به کل روایت میبخشد. مضامین اصلی کتاب شامل حافظه، هویت، وسواس والدینی، و ناپایداری حقیقتاند. تیلیه با بهکارگیری موتیفهایی مانند پالیندرومها، آناگرامها، سقوط پرندگان مرده، و اتاقهایی که بیهشدار تغییر میکنند، واقعیت را در مرز کابوس و بیداری تصویر میکند. روایت همچون هزارتویی است که در آن، هر پاسخ در خود معمای تازهای میپروراند. شخصیتها نیز با پیچیدگی روانی قابل توجهی ترسیم شدهاند. گابریل، همزمان یک پدر داغدار و راوی غیرقابل اعتماد است؛ پل لاکروا، موسیقیدان سابق و کارآگاه فعلی، میان وفاداری و خیانت در نوسان است؛ جولی با آنکه حضوری فیزیکی ندارد، در بطن روایت زنده و پررنگ باقی میماند. شخصیتهای فرعی - از روزنامهنگاران گرفته تا حامیان هنری مشکوک - با نقشهایی سایهوار به پیچیدگی معما دامن میزنند. گرچه خواندن دستورالعملهای ناتمام تجربهی غنیتری از فراداستان را فراهم میآورد، اما «دومین بار» بهتنهایی نیز روایتی مستقل و کامل ارائه میدهد. استقبال خوانندگان و منتقدان، گسترده و ستایشگرانه بوده است. فرانسوا بوسنل آن را «بلوف ادبی» خوانده و کاربران پلتفرمهایی چون Lisez.com از «دانش شیطانی» تیلیه در تعلیقسازی تمجید کردهاند. نقدهای دانشگاهی، پیچیدگی بینامتنی و رگههای روانکاوانهی رمان را برجسته ساختهاند و آن را دعوتی برای بازاندیشی در خشونت، گناه، و حافظه در جهان معاصر دانستهاند. در نهایت، این رمان فقط داستانی درباره گمشدن یک دختر نیست؛ بلکه سفریست در تاریکی حافظه، در ساختن دوبارهی خویشتن، و در بازاندیشی حقیقتهایی که در لایههای حافظه دفن شدهاند. اثری هوشمندانه، خیرهکننده و تکاندهنده که ذهن خواننده را تا مدتها درگیر نگه میدارد.