کتاب «سرمایه و ایدئولوژی» نوشته توماس پیکتی، پژوهشگر برجسته فرانسوی، نخستینبار در سال ۲۰۱۹ منتشر شد و به سرعت به یکی از بحثبرانگیزترین آثار اقتصاد سیاسی تبدیل گشت. این کتاب حجیم-بیش از ۱۱۰۰ صفحه-در پی آن است که نشان دهد نابرابری اقتصادی هرگز نتیجه قوانین طبیعی بازار نیست، بلکه بر پایه روایتها و ایدئولوژیهایی شکل گرفته که جوامع برای توجیه سلسلهمراتب قدرت و دارایی میسازند. پیکتی با رویکردی کلان و تاریخی، مسیر جوامع از ساختارهای طبقاتی پیشامدرن تا سرمایهداری کنونی را دنبال میکند و بر این نکته تأکید میگذارد که هیچ نظم اقتصادی ذاتا گریزناپذیر نیست؛ بلکه همواره به شدت وابسته به باورهای سیاسی، فرهنگی و اخلاقی زمانه است. او در این تحلیل گسترده، نمونههای متعددی از اروپا، آمریکا، هند و کشورهای مستعمره میآورد و نشان میدهد که چگونه نخبگان در دورههای مختلف از ایدئولوژیهای دینی، نژادی، ملیگرایانه یا شایستهسالارانه برای مشروعیتبخشی به توزیع نابرابر قدرت و ثروت استفاده کردهاند. ساختار کتاب بر ترکیب دادههای تاریخی، تحلیل اقتصادی و نتیجهگیریهای هنجاری استوار است. پیکتی ابتدا رژیمهای نابرابری را در دورههای گوناگون بررسی میکند و سپس به دوران معاصر میرسد؛ جایی که رشد سرمایهداری جهانی، مقرراتزدایی و تمرکز شدید ثروت شکل تازهای از “ابرسرمایهداری” را پدید آورده است. پیکتی تنها به تشخیص مشکل بسنده نمیکند و در ادامه طرحی ارائه میدهد که آن را «سوسیالیسم مشارکتی» مینامد: مدلی متکی بر مالیاتهای بسیار مترقی بر ثروت، مشارکت کارگران در اداره شرکتها، ایجاد وقف جهانی سرمایه برای افراد جوان، دموکراسی اقتصادی گسترده و همکاری مالیاتی بینالمللی. از نگاه او، این مدل نه نفی سرمایهداری بلکه نسخهای دموکراتیکتر و عادلانهتر از اداره دارایی و قدرت است. اما با وجود اهمیت و جاهطلبی این پروژه، کتاب با مجموعهای از محدودیتها و نقدهای جدی روبهرو است-و اتفاقا همین بخش، پرچالشترین وجه اثر پیکتی محسوب میشود. نخستین نقد بنیادین به حجم افراطی و ساختار کتاب بازمیگردد. گستردگی بیش از اندازه مثالها و دادهها باعث شده که انسجام نظری اثر بهطور محسوس آسیب ببیند. بسیاری از منتقدان معتقدند پیکتی در تلاش برای پوشش دادن همهچیز، در نهایت از ارائه یک مدل تحلیلی دقیق بازمیماند؛ گویی کتاب بیش از حد «متورم» است و در بسیاری از بخشها از کنترل نویسنده خارج میشود. نقد شدید بعدی به اغراق پیکتی در نقش ایدئولوژی مربوط است. او عملا نابرابری را به محصول مستقیم باورهای جمعی تقلیل میدهد و نقش نیروهای ساختاری-تکنولوژی، بازار کار، انقلابهای صنعتی، تغییرات جمعیتی، نهادهای حقوقی-را کماهمیت جلوه میدهد. این رویکرد، هرچند جذاب و روایی، اما از نظر علمی ناقص است و نوعی سادهسازی بیش از حد محسوب میشود؛ زیرا نابرابری محصول شبکهای پیچیده از نیروهای اقتصادی و ساختاری است، نه صرفا ایدههایی که مردم انتخاب میکنند. بخش مهم دیگری از نقدها متوجه غیرواقعبینانه بودن نسخه تجویزی پیکتی است. پیشنهادهایی نظیر مالیات جهانی بر ثروت، وقف سرمایه جهانی، مدیریت مشترک شرکتها توسط کارگران یا همکاری یکپارچه مالیاتی بین دولتها، از دید بسیاری نه تنها در شرایط کنونی جهان امکانپذیر نیستند، بلکه حتی در جوامع دموکراتیک پیشرفته نیز با مقاومت شدید روبهرو میشوند. منتقدان میگویند پیکتی در این بخش عملا وارد قلمرو آرمانشهر میشود و از پیچیدگی سیاست عملی غافل میماند. به عبارت دیگر، نسخه او برای درمان نابرابری شبیه نسخهای است که اجزای آن زیبا به نظر میرسند، اما برای اجرای واقعی به سطحی از هماهنگی جهانی نیاز دارند که فعلا فاقد هرگونه امکان سیاسی است. نقد سنگین دیگر، اروپامحور بودن روایت پیکتی است. هرچند او از مثالهای غیرغربی استفاده میکند، اما تحلیل کلی همچنان در چارچوب تجربه اروپایی نوشته شده و نقش استعمار، خشونت ساختاری، استثمار جهانی و توسعهنیافتگی را در شکلگیری نظم اقتصادی امروز به اندازه کافی جدی نمیگیرد. این کمتوجهی باعث میشود روایت او در برخی بخشها نرم، اصلاحطلبانه و حتی سادهلوحانه به نظر برسد. در مجموع، «سرمایه و ایدئولوژی» اثری خلاق، جدی و تأثیرگذار است، اما محدودیتهای مهمی دارد که نمیتوان نادیده گرفت: از حجیم بودن و عدم انسجام گرفته تا اغراق نظری و نسخههای سیاسی غیرواقعی. این کتاب بیشتر از آنکه راهحلی عملی ارائه دهد، بحثی بلندپروازانه درباره امکان بازاندیشی در نابرابری است-بحثی جذاب اما در بسیاری بخشها بحثبرانگیز، ناکافی و بیش از حد خوشبینانه.