«قطاری به ناممکنآباد» کتاب داستانی تخیلی مناسب بچههای ۹ تا ۱۲ سال است. داستان قطاری که باید بستهای طلسمشده را به مقصد ناممکنآباد برساند. قطار هم از آن قطارهای سریعالسیر است و همهچیز در دست دختری به نام سوزی است. داستان از دیدن یک جرقه و برقی سبز رنگ شروع میشود. سوزی، شخصیت اصلی رمان، همانطور که در خانه نشسته و مشغول انجام تکالیف مدرسه است، جرقهای میبیند. در همان اوایل کتاب میخوانیم: «سوزی مطمئن نبود اصلا چیزی دیده باشد، هر چند سرش را از روی تکالیفش بلند کرد و اطراف را نگاه کرد. پرسید: چی بود؟ «چی چی بود عزیزم؟» مادر سوزی از روی کاناپه این را گفت؛ کاناپهای که او و پدر سوزی همچنان با لباسهای کارشان، خمار روی آن ولو شده بودند. سوزی ابروهایش را در هم کشید. «بابا، تو دیدیش؟». پدرش روی تبلتش خم شده بود، خبرها را میخواند و زیرلب دربارهی وضعیت دولت غرغر میکرد. «چی رو دیدم عزیز دلم؟» «برق سبز رو. هیچکدومتون ندیدین؟» مادرش که با حرکت سر، موهای بافتهاش را باز میکرد، سعی کرد خمیازهای حسابی را خفه کند.» داستان با همین جزئیات توصیف میشود و پیش میرود. هیچکسی جز خود سوزی، برق سبز رنگ را ندیده است. نه پدر و نه مادرش. ماجرا به اینجا ختم نمیشود. او آن شب میخوابد اما با سر و صدای زیادی از خواب میپرد. سر و صدایی بلند، از صدای برخورد ماهیتابه و قابلمه هم، بلندتر. صدای برخورد فلر با فلز است. سوزی از اتاق خوابش در طبقهی دوم، بیرون میآید. نورها و جرقهها بیشتر و بیشتر میشوند و سوزی در کف راهرو خانهشان، ریلهای یک قطار را میبیند. داستان از همین جا وارد فضایی تخیلی میشود و سوزی را با خود به درون ماجراجوییهایی هیجانانگیز میبرد. وقتی از پی جی بل، نویسندهی کتاب «قطاری به ناممکن آباد» پرسیدند که جرقهی این داستان از کجا به ذهنش رسیده، پاسخ داد: «وقتی شبها برای پسر بزرگترم، که آن موقع فقط سه سالش بود، قصه میگفتم.». پی جی بل رفتهرفته این داستان را در ذهنش شکل داد و بزرگ و بزرگترش کرد و هر روز به کافهی نزدیک محل زندگیاش رفت و آن را نوشت. داستان قطاری جادویی که سریعالسیر است و قرار است بستهای طلسم شده را به مقصد ناممکنآباد برساند. بچههایی که به خواندن رمانهای ماجراجویانه علاقه دارند و دلشان میخواهد سوار قطاری جادویی شوند، میتوانند از خواندن کتاب «قطاری به ناممکنآباد» لذت ببرند.