آنزلمو

(Anselmo)

گرگ‌و‌میش صبح، هنگامی که هنوز پرده‌ی سیاه شب در دشت باقی بود، به راه افتادند، آهسته و آرام. همین که شاخه‌های پر از اسرار درخت هنر بائوباب در امتداد راهشان نمایان شد، اولین کلبه‌های دهکده را دید. ترس و اضطراب آنزلمو را به ستوه آورد، آخه آنجا روستای او بود، دهکده‌ای که در آن به دنیا آمد و از نظر او بهترین سرزمین روی زمین بود، ولی حالا انگاری فراموش کرده بود که چقدر آنجا را دوست داشت. آنچه که او را بیشتر از همه آزار می داد، وارد شدن به آنجا با این شرایط بود، کاپیتان مانوئل اولین دستور را صادر کرد، آنزلمو و دیگران به طرف جلو حرکت کردند در حالی که دست های خود را روی ماشه گذاشته بودند...

سروش
9789641219521
۱۴۰۰
۱۶۴ صفحه
۰ مشاهده
۰ نقل قول