روز هشتم

(Rooze Hashtom)

تا حالا شنیدید که میگن وقتی داری می‌میری تمام عمرت در عرض چند ثانیه از جلو چشمات می‌گذره؟ منم شنیده بودم ولی هیچ وقت باورش نکرده بودم، یعنی شایدم باور داشتم، ولی هیچ‌وقت بهش فکر نکرده بودم، تا اینکه چند لحظهٔ پیش، یه ماشین با سرعت بهم برخورد و منو نقش زمین کرد. کتاب با این عبارات شروع می‌شود و در ادامه راوی به توصیف زندگی‌اش و اتفاقاتی که در لحظهٔ تصادف برایش رقم خورد می‌پردازد.

9786227418378
۱۴۰۰
۹۶ صفحه
۰ مشاهده
۰ نقل قول
دیگر رمان‌های آرمان میرزایی
بلیزر (شهر مرده. دالان وحشت)
بلیزر (شهر مرده. دالان وحشت) در را پشت سرش قفل کرد و به سمت لبه پشت بام دوید. وقتی به لبه پشت بام رسید، متوجه فاصله زیاد دو ساختمان با یکدیگر شد. در همان لحظه، صدای ضربات وحشیانه زامبی‌ها که به در پشت بام نواخته می‌شد، توجه بلیزر را به خود جلب کرد. تصمیمش را گرفته بود... چاره‌ای جز پریدن نداشت... ابتدا کوله‌پشتی‌اش را بر ...
مشاهده تمام رمان های آرمان میرزایی
مجموعه‌ها