وقتی لئو هرتزبرگ، استاد تاریخ هنر در نیویورک، در سال ۱۹۷۵ مقابل یکی از نقاشیهای خلاقانه و غریب بیل وکسلر میایستد، چیزی فراتر از یک اثر هنری را کشف میکند؛ او پیوند زندگی خود را با مردی رقم میزند که قرار است سایه به سایه، تمام دهههای بعدی عمرش را با او شریک شود. کتاب «آنچه دوست داشتم» نوشته سیری هاسوت، دقیقا از همین نقطه و از میان خطوط پرپیچوامواج گالریهای هنری محله سوهو آغاز میشود تا داستانی جدی، عمیق و چندلایه را برای مخاطب بزرگسال روایت کند. هاسوت با تسلط عجیبی که بر روانشناسی و تاریخ هنر دارد، یک درام خانوادگی ساده را به بستری برای کالبدشکافی ذهن انسان تبدیل میکند. روایت اولشخص لئو، که حالا در روزگار پیری و در آستانه نابینایی به گذشته نگاه میکند، لحنی صمیمی اما سرشار از اصطلاحات تخصصی ادبی و هنری به متن بخشیده است. این فرم روایی باعث میشود که خواننده از همان ابتدا وارد جهان بوهمی دو خانواده شود؛ خانواده لئو و همسرش اریکا در کنار بیل و همسرش لوسیل، که با تولد پسرانشان این زنجیره عاطفی محکمتر میشود. فضای نیمه اول رمان سرشار از پویایی مدرنیسم، گفتگوهای روشنفکرانه و نقد آثار هنری است که در آن هنر نه به عنوان یک تزئین، بلکه به مثابه ابزاری برای درک هویت و پنهانکاریهای بشر معرفی میشود. اما این آرامش بورژوایی و غرق در خلاقیت، پوسته ظاهری داستانی است که به مرور زمان تغییر چهره میدهد. اواسط رمان «آنچه دوست داشتم» با وقوع یک تراژدی سهمگین و ناگهانی، ضربآهنگ خود را عوض میکند و وارد لایههای تاریکتر روانپزشکی و تریلر روانشناختی میشود. سیری هاسوت نشان میدهد که چگونه سوگ و فقدان، ساختار مستحکم روابط عاطفی را بازتعریف میکند و چطور آدمهای هوشمند و خلاق در مواجهه با تروما دچار گسیختگی شخصیت میشوند. نویسنده به جای استفاده از کلیشههای رایج برای توصیف غم، به سراغ جزئیات ظریفی مانند اختلالات خوردن، هیستری و حافظه میرود. مخاطب در این بخش متوجه تضاد عمیق میان نسلها و روابط پیچیده پدران و پسران میشود؛ رمان به ما یادآوری میکند که گذشته چگونه مثل یک شبح بر زندگی حال سایه میاندازد و هیچکس نمیتواند از ترکشهای یک حادثه بزرگ جان سالم به در ببرد. شاید بزرگترین نقطه قوت این رمان روانشناختی، پرداخت خاکستری و به دور از تملق شخصیتها باشد. هاسوت که به عنوان یک پژوهشگر برجسته شناخته میشود و اتفاقا همسر پل آستر است، در این اثر فضایی شبیه به کارهای آستر یا دون دلیلو خلق کرده اما نگاه زنانه و روانکاوانه منحصربهفرد خودش را به آن تزریق کرده است. لئو هرتزبرگ در طول کتاب نه به عنوان یک قهرمان، بلکه در قامت مردی منزوی ظاهر میشود که پنجره خانه اش رو به جهان رو به زوال سوهو باز میشود. ریتم متن در پاراگرافهای پایانی به نوعی مرثیهسرایی برای روزهای از دست رفته تبدیل میشود؛ جایی که هنر بیل وکسلر دیگر تنها یک کلاژ یا نقاشی دیواری نیست، بلکه ردپای غمناک تلاقی ذهن، بدن و عاطفه است. این کتاب به هیچ وجه یک اثر پرحادثه و عامهپسند نیست، بلکه مطالعهای عمیق در باب معنای زندگی و هویت است که نشان میدهد آنچه دوست داریم، در نهایت چگونه ما را تعریف میکند و چطور از دست دادن همان چیزها، میتواند ما را تا مرز فروپاشی کامل پیش ببرد.