«شبی که بابا رفت زندان» کتاب داستانی تصویری و تاثیرگذار مناسب بچههای ۵ تا ۱۰ سال است. موضوع اصلی داستان همانطور که از اسمش پیداست دربارهی بچههایی است که یکی از والدینشان در زندان است. تجربهای سخت و هولناک و غمانگیز است که هضمش برای کودکان به مراتب دشوارتر از بزرگسالان است. خواندن این کتاب برای همهی بچهها همدلی و همحسی میآورد، خصوصا برای بچههایی که تجربهای مشابه دارند، میتواند تا حدی تسلیبخش باشد. «شبی که بابا رفت زندان» داستان خرگوش کوچولو و دوستداشتنی است که یک شب پلیسها میریزند و پدرش را دستگیر میکنند و با خود میبرند، همهی همسایهها هم نگاه میکنند و با هم پچپچ میکنند. خواهر و برادر خرگوش کوچولو گریه میکنند و مادرش غصهدار و نگران میشود. خرگوش کوچولو نمیداند چه حالی دارد. او تا پیش از این با پدرش خیلی رفیق بود. مثلا با هم میرفتند ماهیگیری، حتی اگر ماهی هم نمیگرفتند، خیلی به آنها خوش میگذشت، چون کلی با هم حرف میزدند و کیف میکردند. بابای خرگوش کوچولو او را پیکاسو صدا میکرد! چون خرگوش کوچولو دائم در حال کشیدن نقاشی بود. او هر وقت حالش بد بود یا خوب بود، نقاشی میکرد. او خیلی نقاشی میکشید؛ از لحظات قشنگی که با پدرش داشت و از خیلی چیزهای دیگر. مشاورش در مدرسه گفته بود نقاشی کشیدن خوب است، یکی از راههای بیان احساسات است. حالا خرگوش کوچولو عصبانی و کلافه و اندوهگین است. نمیداند پدرش چه کار کرده است که پلیسها او را گرفتهاند و زندانی کردهاند. فقط میداند کاری کرده که کار بدی بوده و قانون را زیر پا گذاشته است. یک روز خرگوش کوچولو با مادرش به دیدن پدرش در زندان میرود و... در بخشی از داستان میخوانیم: «اینها نقاشیهایی است که قبلا کشیدهام؛ قبلا یعنی «قبل از اینکه بابا برود زندان». من و بابا رفتیم ماهیگیری. ماهی نگرفتیم. ولی خب، خیلی خوش گذشت. بابا من را پیکاسو صدا میکند. چون دوست دارم نقاشی بکشم. مشاور مدرسه میگوید نقاشی کشیدن روش خوبی برای نشان دادن احساسات است. حتما من احساسات جورواجوری دارم چون همهاش دارم نقاشی میکشم.» زبان کتاب کودکانه است و خرگوش کوچولو خودش داستان را روایت میکند و همین تاثیر داستان را چند برابر میکند. در زیر این متن، تصویر یکی از نقاشیهای خرگوش کوچولو را میبینیم: یک نقاشی کودکانه رنگین که خرگوش کوچولو از خودش و پدرش موقع ماهیگیری کشیده است. ملیسا هیگینز، نویسندهی کتاب، تا پیش از نویسندگی، به عنوان مشاور در مدرسه کار میکرده است. حالا او سالهاست برای بچهها مینویسد. او به خاطر تجربهی مشاور بودنش در مدرسه با خیلی از آسیبها و تروماهای بچهها آشناست و خیلی خوب توانسته آنها را در قالب داستان روایت کند و از این آسیبها برای بچهها بنویسد. خواندن کتاب داسنان تصویری «شبی که بابا رفت زندان» به بچهها یاد میدهد که چطور میتوانند با اتفاقات سهمگین و سخت در زندگی کنار بیایند. آنها به این درک میرسند که خشمگین شدن، ترسیدن و اندوهگین شدن، همه و همه از احساسات طبیعی هستند که اینجور مواقع به آدم دست میدهد؛ مهم این است که بعد از آن و در ادامه چطور زندگی کنند و چطور با وجود این غم و پریشانی به زندگی ادامه دهند.