غوغای کاکتوس

(Cactus commotion)

این قلب ونوس بود که قدم‌هایش را به‌سمت تخت مهندس می‌کشاند. هرچه نزدیک‌تر می‌شد، ترسی ناشناخته او را فرامی‌گرفت. سر برگرداند و نگاهی به راهرو انداخت. با دیدن نگهبان، خیالش آسوده شد. سرش را به صورت مرد نزدیک کرد و به‌آرامی گفت: «خوابی مهندس!؟» پلک‌های مهندس رو به آسمان باز شد. شعف از نگاهش بارید. با حرکتی سریع، از روی تخت پایین پرید و رو به دختر گفت: «سلام آسمانم. خواب می‌بینم یا بیدارم؟ تو واقعا دوباره برگشتی؟» دختر از این واکنش مهندس ترسید. چند قدم به‌عقب برداشت و لبخندی مصنوعی زد.

البرز
9786222351755
۱۴۰۰
۳۵۸ صفحه
۰ مشاهده
۰ نقل قول