خورشید در دل قبرستان پایین می رفت. زن ویلچر مرد را از میان سنگ های سیاه، به سختی جلو می برد و به این فکر می کرد؛ اگر مرد یک روز بفهمد؛ راننده ی فراری خود او بوده است، چکار خواهد کرد؟!