رویای زمانه
اتاق تاریک بود و زن توی تاریکی اتاق خوابیده بود. لباسی سیاه به تن داشت و لباس کوچک نوزادی را روی سینه اش نگه داشته بود. صورتش تکیده و خسته بود. اخم هایش گره خورده بود و زیر لب ناله می کرد. هوا انگار غبار داشت، مه آلود بود و دیدن را سخت می کرد. انگار همه چیز را از ...