لئو سال ها در گوشه ای از شهر به تنهایی در خانه ای زندگی می کرد، در گرد و خاک کتاب می خواند و نقاشی می کشید. اما وقتی خانواده ای به خانه اش اسباب کشی کردند و از ترس سعی کردند از شرش خلاص شوند، او خانه اش را ترک کرد و به شهر رفت تا دوستی پیدا کند…