روزی از روزها، سروکله یک خرس جلوی در خانه پیدا شد. خیلی مودبانه به خرسی گفتم که اجازه ندارد بیاید توی خانه. بعد گفتم:(خرسی، برگرد خانه ی خودت.) همین و بس. ولی خرسی دوباره برگشت.
تق تق
هری، خرس بزرگ و مهربان در حال آماده شدن برای خواب زمستانی بود. تازه چشمانش گرم شده بود که «تق تق» صدای در آمد و مهمانها یکییکی به خانهی آن آمدند.