صاد

(saad)

صورتش غرق خوشی بود و گویی در هوای بهشت نفس می‌کشید. نفسش را نزدیک صورتم فوت کرد و بی آنکه چشم باز کند زمزمه‌وار گفت پابندت شدم صبوری. بند نگاه هات، خنده هات... بنده حجب و حیات... رفتارت... اصلا همین مدل خاصته که گیرم انداخته. چشم گشود و میان دو انگشت فاصله‌ی نگاه‌هایمان آهسته تر اقرار کرد: یه عمر ماهی دلمو تو مشتم نگه داشته بودم؛ اومدی و ماهی سر خورد. اومدی و همه چیز شد تو!

آترینا
9786227215267
۱۴۰۳
۴۸۸ صفحه
۰ مشاهده
۰ نقل قول