مترجم تنها و فقیری که همسرش (هلنا) او را رها کرده و با کشتی به دوردستها رفته، حالا تنها امیدش این است که بتواند خانهای برای یک زندگی مشترک دست و پا کند تا عزیز از دسترفتهاش را برگرداند. به همین خیال، او دو روز در شهری بارانی پرسه میزند تا پولی به دست بیاورد. او در این ماجرا به آدمهای متفاوتی برمیخورد؛ از کارفرماهایی که دستمزدش را بالا کشیدهاند و زنانی که او آنها را پس میزند. او هرچه که بیشتر تلاش میکند، دست از پا درازتر بیشتر در خاطرات هلنا و رویای بازگشت غرق میشود؛ تا آنجا که ذهن آشفتهاش به مرز وسواس میرسد...