مجموعهای از سیزده معمای حل نشده به دست کاراگاهان جنایی پلیس که خانم مارپل با هوش و ذکاوتی سرشار این معماها را حل میکند. کلوپ سهشنبه شبها، محراب آستارته، شمشهای طلا، پیادهرو خونین، ندیمه، گیاه مرگ و... از این مجموعه هستند.
۱۲۲ رمان
آگاتا کریستی، نویسنده انگلیسی رمانهای جنایی است؛ نویسندهای که نامش با هرکول پوآرو، خانم مارپل و نمایشنامه «تله موش» برای بسیاری از خوانندگان آشنا شده است. او در سنت ادبی خود فقط یک نام فهرستی نیست و صدایی دارد که از دل تجربه، زمانه و شیوه روایتش شکل گرفته است.
زندگی او از Torquay, Devon, England آغاز شد و همین زمینه فرهنگی، در کنار مسیر حرفهایاش، به آثارش رنگ و بافتی مشخص داد. دانستن این پسزمینه کمک میکند جهان نوشتههایش خشک ...
آنها به بغداد آمدند
سروان کرازبی، خوشحال و با قیافه کسی که چکی را نقد کرده و فهمیده موجودی حسابش کمی بیش از آنچه خودش فکر میکرده بوده است، از بانک بیرون آمد. او مردی قد کوتاه، درشت هیکل، با صورت تقریبا سرخ و سبیل کلفت نظامی بود. موقع راه رفتن کمی خودش را میگرفت. لباسهایش پر زرق و برق بود. از داستانهای خوب ...
آخرین جلسه احضار ارواح
برای تصمیمگیری فقط یک ثانیه فرصت داشت... در مقابل دیدگان وحشتزده افرادی که در سمت دیگر سکوی قطار بودند. فاصله زمان زیادی بین افتادن پسرو پریدن مردی بعد از او و بعد هم ظاهر شدن قطاری که با شتاب از پیچ تونل میپیچید و قدرت کافی نداشت به موقع توقف کند. وجود نداشت.
مسافر فرانکفورت
کتاب «مسافر فرانکفورت» اثری از نویسندهی نامدار داستانهای جنایی، آگاتا کریستی است که در سال ۱۹۷۰ به مناسبت هشتادسالگی او منتشر شد. این کتاب با آثار کلاسیک و کارآگاهی شناختهشدهی او (مانند ماجراهای پوآرو یا مارپل) تفاوت اساسی دارد و در ژانر تریلر جاسوسی و سیاسی نوشته شده است. داستان در بستر جنگ سرد روایت میشود. استافورد نای، یک دیپلمات ...
خطر در خانه آخر
به نظرم در بین شهرهای جنوب انگلستان، هیچ شهری به قشنگی سنتلو نیست. اسمش را گذاشتهاند عروس شهرهای ساحلی و الحق که همینطور است. آدم را یاد ریویرا میاندازد. به عقیده من ساحل کورنوال دستکمی از جنوب فرانسه ندارد.
اینها را به دوستم، هرکول پوآرو گفتم.
پوآرو گفت: تو منوی رستوران قطار دیروز هم همین را نوشته بود، دوست من. حرفت تازگی ...
لیستردیل (داستانهای کوتاه آگاتا کریستی) مجموعه داستان
ادوارد دستش را بیشتر داخل جیب روکش اتومبیل فرو برد تا شالگردنش را بردارد. دقیقهای بعد قیافهاش مثل کسی شده بود که عقلش را از دست داده. شیء زبری در دستان او قرار داشت؛ چیزی که از انگشتانش آویزان شده و همچون شعله آتش در زیر نور مهتاب میدرخشید، چیزی نبود جز یک گردنبند الماس... اما چه کسی آن را ...