این کتاب مجموعهای از سی و سه داستان کوتاه است که همگی این داستانها مضمونی عرفانی دارند. عناوین برخی از این داستانها عبارت است از: گنجی بر دوش، مرا انکار کن، میهمان بی طعام، مسیح از این جا نگذرد، راهزن، بیابانگرد، دعای شیخ.
۹ رمان
احمد غلامی نویسنده، روزنامهنگار و منتقد ایرانی است؛ در ادبیات و مطبوعات معاصر ایران حضوری جدی دارد.
او با ساوه، ایران پیوند دارد و همین زمینه، مستقیم یا غیرمستقیم، در نوع نگاه و جهان روایی او دیده میشود.
آثار و نوشتههای او با فضای اجتماعی، تجربه شهری و نگاه انتقادی به زمانه پیوند میخورند.
غلامی از نوشتار مطبوعاتی و داستانی هر دو بهره میگیرد؛ زبانش به مشاهده و تحلیل نزدیک است.
حضور او نشان میدهد ادبیات و روزنامهنگاری در ایران بارها به هم رسیدهاند ...
تو می گی من اونو کشتم؟
این مجموعه متضمن سه داستان است که عناوین آن عبارتاند از: "طاقت حرف راستوداری"، "فنجان آبی" و "تو میگی من اونو کشتم". داستان اخیر با موضوع جنگ تحمیلی، روایت مردی است که به خاطر ترس از کشتن دشمن از عملیات فرار کرده، اما پیش آمد حادثهای او را مجبور به بازگشت میکند. در این هنگام، ماموریت دفن جنازههای دشمن به ...
این وصلهها به من میچسبد
جلو رفتیم. به امید سیاهی روبهرویمان. رفتیم و وقتی نزدیک شدیم، دیدیم سیاهی به طرف ما میآید. یک کامیون سیاهرنگ پر از نمک بود. از ما خیلی فاصله داشت. پایین پریدم و دست تکان دادم. نگه داشت، به قدری از دیدن ما تعجب کرد که هیچی نگفت فقط بر و بر نگاه کرد. گفتم: ـ میخوایم بریم معدن نمک. گفت: ...
فعلا اسم ندارد
احمد غلامی نویسنده، منتقد و روزنامهنگار فعال، تاکنون آثاری برای نوجوانان و بزرگسالان منتشر کرده و موفق به کسب جوایزی شده است.
" فعلا اسم ندارد" مجموعهی 14 داستان از آثار اخیر اوست که روابط عاشقانه، مسایل بین زنان و مردان و جنگ درونمایهی اغلب آنهاست.
نگاه متفاوت به جنگ، توجه به نکات ظریف در روابط انسانها و زبانی صمیمی که به ...
آدمها
ما آدمهای بیچارهای بودیم و ستوان مکری بیچارهتر از ما. درست است که لیسانس وظیفه بود و فرمانده ما اما کسی او را به رسمیت نمیشناخت و همه به او میگفتند:«ستوان سوتی.» این حرف معنیاش این بود که درجههای ستوان مکری را جدی نگیرید. ما بیچاره بودیم چون عدل شده بودیم سرباز پیاده و ستوان مکری بیچارهتر بود چون شده ...
کفشهای شیطان را نپوش
آذر در به در دنبال پویان میگشت. اسفند روی آتش بود. بارها به نیلوفر زنگ زده بود، کاری که در روزهای قبل هیچوقت انجام نمیداد. بارها خانه مهندس پریان را گرفته بود اما زنش گوشی را برمیداشت و او قطع میکرد. از خانه بیرون زد. سوار تاکسی شد و سر خیابان کاج پیاده شد. از آنجا تا دادگستری دوید. جلو ...