تو می گی من اونو کشتم؟

(To migi man Oono koshtam?)

این مجموعه متضمن سه داستان است که عناوین آن عبارت‌اند از: "طاقت حرف راستوداری"، "فنجان آبی" و "تو می‌گی من اونو کشتم". داستان اخیر با موضوع جنگ تحمیلی، روایت مردی است که به خاطر ترس از کشتن دشمن از عملیات فرار کرده، اما پیش آمد حادثه‌ای او را مجبور به بازگشت می‌کند. در این هنگام، ماموریت دفن جنازه‌های دشمن به وی واگذاز می‌شود.

پیدایش
9786222441111
۱۴۰۰
۹۶ صفحه
۰ مشاهده
۰ نقل قول
احمد غلامی
صفحه نویسنده احمد غلامی
۹ رمان احمد غلامی نویسنده، روزنامه‌نگار و منتقد ایرانی است؛ در ادبیات و مطبوعات معاصر ایران حضوری جدی دارد. او با ساوه، ایران پیوند دارد و همین زمینه، مستقیم یا غیرمستقیم، در نوع نگاه و جهان روایی او دیده می‌شود. آثار و نوشته‌های او با فضای اجتماعی، تجربه شهری و نگاه انتقادی به زمانه پیوند می‌خورند. غلامی از نوشتار مطبوعاتی و داستانی هر دو بهره می‌گیرد؛ زبانش به مشاهده و تحلیل نزدیک است. حضور او نشان می‌دهد ادبیات و روزنامه‌نگاری در ایران بارها به هم رسیده‌اند ...
دیگر رمان‌های احمد غلامی
این وصله‌ها به من می‌چسبد
این وصله‌ها به من می‌چسبد جلو رفتیم. به امید سیاهی روبه‌رویمان. رفتیم و وقتی نزدیک شدیم، دیدیم سیاهی به طرف ما می‌آید. یک کامیون سیاه‌رنگ پر از نمک بود. از ما خیلی فاصله داشت. پایین پریدم و دست تکان دادم. نگه داشت، به قدری از دیدن ما تعجب کرد که هیچی نگفت فقط بر و بر نگاه کرد. گفتم: ـ می‌خوایم بریم معدن نمک. گفت: ...
آدم‌ها
آدم‌ها ما آدم‌های بیچاره‌ای بودیم و ستوان مکری بیچاره‌تر از ما. درست است که لیسانس وظیفه بود و فرمانده ما اما کسی او را به رسمیت نمی‌شناخت و همه به او می‌گفتند:«ستوان سوتی.» این حرف معنی‌اش این بود که درجه‌های ستوان مکری را جدی نگیرید. ما بیچاره بودیم چون عدل شده بودیم سرباز پیاده و ستوان مکری بیچاره‌تر بود چون شده ...
تو می‌گی من اونو کشتم
تو می‌گی من اونو کشتم
کفش‌های شیطان را نپوش
کفش‌های شیطان را نپوش آذر در به در دنبال پویان می‌گشت. اسفند روی آتش بود. بارها به نیلوفر زنگ زده بود، کاری که در روزهای قبل هیچ‌وقت انجام نمی‌داد. بارها خانه مهندس پریان را گرفته بود اما زنش گوشی را برمی‌داشت و او قطع می‌کرد. از خانه بیرون زد. سوار تاکسی شد و سر خیابان کاج پیاده شد. از آنجا تا دادگستری دوید. جلو ...
داستان‌های بادآورده
داستان‌های بادآورده گفتم:«این مگس چکار داره توی این بر بیابون؟» بعضی مگس‌ها روی پنکه مرده بودند. دل به دریا زدم و گفتم:«واسه چی می‌خوای از این مرز رد بشی؟» سرش را تکان داد. نای حرف زدن نداشت. مشتی قند برداشتم و ریختم توی کاسه آب یخ، و نمک هم ریختم. بعد با قاشق شربت را آرام آرام ریختم توی حلقش. گفتم:«سیاسی هستی؟» ...
مشاهده تمام رمان های احمد غلامی
مجموعه‌ها