ناگهان از یک پیچ خیابان بیرون زد. از جلو ساندویچی اصغر چاخان گذشت و یکراست آمد به طرف من. خیابان زیاد شلوغ نبود. با خونسردی چاقوی ضامندارش را از جیب شلوار سیاه روغنیاش بیرون آورد و آن را تا دستهی صدفیاش در پهلوم فرو برد.
۲۲ رمان
مصطفی مستور، نویسنده و مترجم ایرانی است و در میان خوانندگان با آثاری شناخته میشود که به ایمان، تنهایی، عشق، شک و زندگی شهری نزدیکاند. زندگی و کار او نشان میدهد که ادبیات میتواند از دل تجربههای فردی، جهانهایی عمومی و ماندگار بسازد.
مسیر نویسندگی او با توجه به جزئیات انسانی شکل گرفته است. در نوشتههایش معمولاً شخصیتها فقط حامل ماجرا نیستند؛ آنها با گذشته، ترسها، امیدها و انتخابهایی روبهرو میشوند که داستان را پیش میبرند.
از آثار یا زمینههای شناختهشده او ...
من گنجشک نیستم
دراز کشیدهام روی تختخواب. چشمها را که میبندم خوابی که دیدهام مثل کابوسی باز توی کلهام رژه میرود. شش ماه گذشته اما کابوسش عین بختک افتاده است به جانم. توی این مدت که مرا آوردهاند این جا سعی کردهام فراموشش کنم. اما نتوانستهام. سعی کردهام خم شوم روی خودم تا نیمی از خودم را پاک کنم اما نتوانستهام. بعضیها همهی ...
3 گزارش کوتاه درباره نوید و نگار
قبل از هرچیزی باید بگم احتمالا از این داستان خوشتون نمیآد. اما به قول یحیی سورآبادی، همون که برای بچهها قصه مینویسه، گاهی از چیزی که امروز خوشتون نمیآد ممکنه فردا خوشتون بیاد. اگه از اون آدمهایی هستید که میتونید تا فردا صبر کنید، گمونم بد نیست داستان رو بخونید. جدی میگم. نوشتناش یکی دو سال طول کشیده اما شرط ...
فرضیه ی زمین مسطح
همیشه فکر می کردم مرگ چیز عجیبیه اما حالا می تونم بگم مرگ هرچی هم عجیب باشه از زندگی عجیب تر نیست.مرگ مثل ماشینه که وسط بیابون، کتر جادهای خراب شده و روز و شب زل زده به آدم ها و ماشین هایی که از کنارش رد می شدن.اما زندگی یکی از اون ماشین هایی که داره با سرعت از ...
عشق و چیزهای دیگر
پرستو برای من مثل نان بود. مثل متفورمین و انسولین بود برای بیمار دیابتی. من نه فقط پرستو که هر چیز مربوط به او را هم دوست داشتم. پرهام، برادرش، را هم بیشتر از همه دوازده سالههای دنیا دوست داشتم. مادرش، ناهید خانم، را مثل مادر خودم دوست داشتم، پدرش، آقای خسروی، دبیر بازنشسته زیستشناسی را خیلی دوست داشتم، آنقدر ...
من دانای کل هستم (مجموعه داستان کوتاه)
در یکی از این منظرهها پدرم مرد. نگاه نکردم. عیدی مرد. رسول به من گفت. من نشنیدم. نمیشنیدم رسول را. کسی گفت تندتر. نمیدیدمش اما صداش را خوب میشنیدم. گفت: تندتر تندتر! رسول گفت: صدای من رو نمیشنوی لامسب؟ گفتم: چی؟ و رسول فرو رفت، انگار در چاهی. بعد مادرم مرد. مونس بود اما، هرچند برای من نبود انگار. مرده ...