به دقت وراندازش کردم. در ظاهرش چیز خاصی بود که آدم اگر حواسش هم نبود بیاختیار نگاهش به طرف او برمیگشت و به چنان خندهای میافتاد که دیگر نمیشد جلوی آن را گرفت. این اتفاقی بود که برای من هم افتاد.
۷۳ رمان
فئودور داستایوفسکی نویسنده روس و یکی از بزرگترین رماننویسان جهان است. او در مسکو به دنیا آمد و زندگیاش با فقر، زندان، تبعید، بیماری و تجربههای سختی همراه شد که بعدها به عمق آثارش راه پیدا کردند.
داستایوفسکی بیش از آنکه فقط روایتگر ماجرا باشد، کاوشگر روح انسان است. شخصیتهای او معمولاً درگیر گناه، ایمان، آزادی، فقر، تحقیر، جنون و پرسشهای اخلاقیاند.
رمانهایی مانند «جنایت و مکافات»، «برادران کارامازوف»، «ابله» و «شیاطین» از مهمترین آثار او هستند. این کتابها با وجود حجم ...
جوان خام
در آن هنگام که من از بیماری برخاسته و ار خانه بیرون آمده بودم، لامبر دو فقره نقش کشیده بود (این را اکنون مسلم میدانم). نخستین این بود که از آندریونا سفتهای به مبلغ سیهزار (روبل) در ازای دادن آن نامه بگیرد و بعد با وی کمک کند و دوتایی شاهزاده را به وحشت بیندازند و او را از تمام ...
قمارباز
طبق معمول اول پای کسب و کار در میان آمد. پولینا همین که دید پولی که به او دادهام هفتصد گولدن بیشتر نیست، اوقاتش تلخ شد. به خودش اطمینان داده بود که جواهراتش را در پاریس کم کم هم که گرو میگذاشتم دو هزار گولدن میشد. گفت:
صددرصد مقداری پول لازم دارم. باید هم به دستش بیاورم و الا کارم زار ...
خاطرات خانه اموات
داستایوسکی در خاطرات خانه اموات 1 قسمت از ماجرای محبوسیت خودش را در زندان سیبری شرح میدهد. ولی در ضمن زندانیان دیگر را معرفی کرده سرگذشت غمانگیز آنها را به طرزی بدیع حکایت و به موشکافی در طبیعت آنها میپردازد و پرده از بسی از اسرار درونی انسان برمیدارد. اثری که مطالعه این کتاب بر در خواننده برجای میگذارد ذکر ...
بانوی میزبان
از آنچه بر سرش آمده بود به هیچکس چیزی نمیگفت. اما گاهی خاصه در غروب در ساعتی که آوای ناقوس کلیسا زمانی را به یادش میآورد که احساسی ناشناخته سراپایش را لرزانده و در تپش انداخته بود در جان جاودانه مجروحش توفانی برمیخواست. آنوقت روحش به لرزه میافتاد و درد عشق باز در دلش شعلهور میشد و سینهاش را به ...
قمارباز (با 9 تفسیر)
بالاخره بعد از دو هفته مرخصی برگشتم. خانوادهای که برایشان کار میکنم، سه روزی میشود که به رولتنبورگ آمدهاند. خدا میداند که چرا فکر میکردم لابد دارند انتظارم را میکشند؛ اما در اشتباه بودم. ژنرال، در عین بیاعتنایی، نگاهی به سر تا پایم انداخت، چند کلمهای از سر بندهنوازی با من حرف زد و بعد حوالهام داد به خواهرش. مشخص ...