رمان ایرانی

اولا! یعنی پول خون پدرت، با الکل، به قیمت پشت جلد این کتاب است؟! این‌قدر ارزان؟ اگر این‌جوری است که یکی دو تا استکان لب‌پر هم برای ما بریز! خودت هم بزن، روشن می‌شوی! اصلا پول خون پدر یعنی چه؟ شده‌ای کانه برادر بزرگه برادران کارامازوف که ابوی‌اش را نفله کرد! دستت درست! ...

سوره مهر
9789641156376
۱۳۸۶
۵۲۸ صفحه
۲۶۷۳ مشاهده
۱ نقل قول
نسخه‌های دیگر
رضا امیرخانی
صفحه نویسنده رضا امیرخانی
۱۲ رمان رضا امیرخانی، رمان‌نویس و جستارنویس ایرانی است و نامش با آثاری پیوند خورده که به ایمان، شهر، مهاجرت، زبان، هویت و نسل جدید نزدیک‌اند. این معرفی قرار نیست فهرست‌وار باشد؛ مهم‌تر این است که بفهمیم خواننده چرا به سمت کتاب‌های او می‌رود. در کار او، روایت معمولاً از یک نیاز روشن شروع می‌شود: گفتن قصه، ساختن جهان، ثبت تجربه، یا نزدیک شدن به مسئله‌ای انسانی. همین نقطه شروع باعث می‌شود متن فقط اطلاعات ندهد و حال‌وهوایی مستقل پیدا کند. از آثار یا ...
دیگر رمان‌های رضا امیرخانی
من او
من او اولا! یعنی پول خون پدرت، با الکل، به قیمت پشت جلد این کتاب است؟! این‌قدر ارزان؟ اگر این‌جوری است که یکی دو تا استکان لب‌پر هم برای ما بریز! خودت هم بزن، روشن می‌شوی! اصلا پول خون پدر یعنی چه؟ شده‌ای کانه برادر بزرگه برادران کارامازوف که ابوی‌اش را نفله کرد! دستت درست! ...
ارمیا
ارمیا ـ الله اکبر. بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم. چشمان مصطفا، ارمیا را بر خطوط کتاب ترجیح دادند اما چشم‌هایش مثل همیشه از نخستین در نماز ارمیا جلوتر نرفتند، یعنی نمی‌توانستند. چه‌گونه به آن چشمان نیم‌باز مشکی‌مشکی می‌توانستی چشم بدوزی، زمانی که تو را نگاه نمی‌کند و افق دیدش جایی ماورای تو و سنگر است؟ چه‌گونه چادر گل‌منگلی نگاهت را بر سجده ساده‌اش پهن می‌کردی، زمانی ...
ارمیا
ارمیا ـ الله اکبر. بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم. چشمان مصطفا، ارمیا را بر خطوط کتاب ترجیح دادند اما چشم‌هایش مثل همیشه از نخستین در نماز ارمیا جلوتر نرفتند، یعنی نمی‌توانستند. چه‌گونه به آن چشمان نیم‌باز مشکی‌مشکی می‌توانستی چشم بدوزی، زمانی که تو را نگاه نمی‌کند و افق دیدش جایی ماورای تو و سنگر است؟ چه‌گونه چادر گل‌منگلی نگاهت را بر سجده ساده‌اش پهن می‌کردی، زمانی ...
داستان سیستان (10 روز با ره‌بر)
داستان سیستان (10 روز با ره‌بر) این عکس قصه قشنگی دارد. رفتیم خدمت آقا و همین جور که مشغول کار بودند، قرار شد که عکس بگیریم. داشتند چیزی می‌خواندند. چند تا عکس گرفتم، اما راضی نشدم. عاقبت دل به دریا زدم و گفتم، آقا! این عکس‌هایی که ما از شما گرفتیم، همه‌اش اشداء علی‌الکفار می‌شود، برای مصرف داخلی اجازه بدهید یک عکس رحماء بینهم هم بیندازیم! ...
بیوتن
بیوتن نگاهش می‌کنم. یک‌جورهایی اشک در چشمان قهوه‌‌ایش حلقه زده است.روضه نخوانده بودم. سال‌ها بود به جز چهل و هشتی‌ها کسی حرف دلم را این‌گونه نشنیده بود...
مشاهده تمام رمان های رضا امیرخانی
مجموعه‌ها