رمان ایرانی

کتاب بی‌نام اعترافات

گفته بودند من سیزیف این ماجرایم و تا آخر عمر کارم غلتاندن سنگ بیهودگی‌ست. البته بعدها فهمیدم که منظورشان همین بیهودگی نوشتن بوده. اما من خودم راستش اسطوره را از روی عکس قوطی پنج کیلویی روغن نباتی به یاد دارم. یعنی کنجکاو شده بودم که این مرد کیست که یک تنه همه جهان را بر دوش دارد. به گمانم نه یا ده سالم بود...

روزنه
9789643342906
۱۳۸۸
۳۴۸ صفحه
۶۹۱ مشاهده
۰ نقل قول
داوود غفارزادگان
صفحه نویسنده داوود غفارزادگان
۷ رمان داوود غفارزادگان داستان‌نویس ایرانی است؛ با آثار داستانی برای بزرگسالان و نوجوانان شناخته می‌شود. او با اردبیل، ایران پیوند دارد و همین زمینه در نگاه و جهان آثارش رد پیدا کرده است. در نوشته‌های او تجربه جنگ، زندگی اجتماعی، نوجوانی و رابطه انسان با محیط ایرانی دیده می‌شود. غفارزادگان روایت را روشن و صحنه‌محور پیش می‌برد و به کشش داستانی اهمیت می‌دهد. او بخشی از جریان نویسندگان ایرانی است که برای چند گروه مخاطب نوشته‌اند و میان ادبیات نوجوان و بزرگسال رفت‌وآمد کرده‌اند. برای مخاطب ...
دیگر رمان‌های داوود غفارزادگان
کابوس‌خانه
کابوس‌خانه آقای خدمتی زیر دفتر نمره را می‌نوشت که پچ‌پچ‌ بچه‌ها کلاس را پر کرد. بازرس، آقا اجازه، بازرس... آقای خدمتی دستپاچه دفتر نمره را بست، روی میز را جمع و جور کرد و رفت طرف پنجره. جیپ لکنته ناله‌کنان از شیب خاکی جاده بالا می‌کشید و گرد و خاک‌کنان می آمد طرف مدرسه. باز این لعنتی پیداش شد... آقای خدمتی این حرف‌ها را ...
ایستادن زیر دکل برق فشار قوی
ایستادن زیر دکل برق فشار قوی و مثل همه‌ی روزهای 31 سال و 8 ماه دیر رسیدن: در را که باز می‌کنم پایم روی حکم است. کیفم را نمی‌گذارم روی میز. حکم را بر می‌دارم، پله‌ها را دوتا یکی می‌کنم و: باد خوشی در خیابان ایرانشهر می‌وزد. و در مسیری که منتهی می‌شود به پلاک سه در کوچه‌ی هفتم. راننده چرتی است، اما خوب می‌گازد در اتوبان ...
ما 3 نفر هستیم
ما 3 نفر هستیم بیرون، شب بود و باد و برف... زن، شب یخ‌زده را پشت در بویید و خودش را چسباند به مرد. مرد نفس گرم زن را پشت گردنش حس کرد. آهسته گفت: می‌لرزی. باد، پوفه‌های برف را لای در نیمه‌باز ریخت تو انبار. زن لرزان گفت: می‌ترسم. مرد از لای در چشم به بیرون دوخت. فکر کرد، زن را باید همان جا توی اتاق می‌گذاشت. ...
دختران دلریز
دختران دلریز کتاب را انداختم روی تخت. گفتم شاید درد پرنده از رنگی است که زیر بالش گذاشته‌اند. اما یاد حرف مامان‌بزرگ افتادم. می‌خواهم بگویم آدمی که دلش خسته شود، حتما مسئله‌اش بزرگ‌تر از این حرف‌هاست. دوباره کتاب را برداشتم. این هم از بدشانسی ما بود که پرنده‌ها برای مردن می‌آمدند توی ایوان ما.
مشاهده تمام رمان های داوود غفارزادگان
مجموعه‌ها