مجموعه داستان داخلی

راز قتل آقامیر و داستان‌های دیگر

یک بار گفتم این‌ها را بردارم بنویسم به برادر آقامیر در هند. دستم نیامد. میرزاحسن هم سفارش فرستاده بود، خانه من جای این کارها نیست و صبح که توی هشتی دیدمش، گفت: «به تو چه، کم بدبختت کردند.» اما نمی‌دانم چرا عذاب می‌کشم و مثلا توی اتاق که نشسته‌ام و تمرین خط می‌کنم، دلم می‌خواهد به قلم شکسته کتابت کنم که: ای کوتاه دست، تو که آن‌جا راه دور نشسته‌ای، بدان که چنین و چنان شد...

ثالث
9786004050982
۱۳۹۵
۸۸ صفحه
۲۴۶ مشاهده
۰ نقل قول
داوود غفارزادگان
صفحه نویسنده داوود غفارزادگان
۷ رمان داوود غفارزادگان داستان‌نویس ایرانی است؛ با آثار داستانی برای بزرگسالان و نوجوانان شناخته می‌شود. او با اردبیل، ایران پیوند دارد و همین زمینه در نگاه و جهان آثارش رد پیدا کرده است. در نوشته‌های او تجربه جنگ، زندگی اجتماعی، نوجوانی و رابطه انسان با محیط ایرانی دیده می‌شود. غفارزادگان روایت را روشن و صحنه‌محور پیش می‌برد و به کشش داستانی اهمیت می‌دهد. او بخشی از جریان نویسندگان ایرانی است که برای چند گروه مخاطب نوشته‌اند و میان ادبیات نوجوان و بزرگسال رفت‌وآمد کرده‌اند. برای مخاطب ...
دیگر رمان‌های داوود غفارزادگان
دختران دلریز
دختران دلریز کتاب را انداختم روی تخت. گفتم شاید درد پرنده از رنگی است که زیر بالش گذاشته‌اند. اما یاد حرف مامان‌بزرگ افتادم. می‌خواهم بگویم آدمی که دلش خسته شود، حتما مسئله‌اش بزرگ‌تر از این حرف‌هاست. دوباره کتاب را برداشتم. این هم از بدشانسی ما بود که پرنده‌ها برای مردن می‌آمدند توی ایوان ما.
ما 3 نفر هستیم
ما 3 نفر هستیم بیرون، شب بود و باد و برف... زن، شب یخ‌زده را پشت در بویید و خودش را چسباند به مرد. مرد نفس گرم زن را پشت گردنش حس کرد. آهسته گفت: می‌لرزی. باد، پوفه‌های برف را لای در نیمه‌باز ریخت تو انبار. زن لرزان گفت: می‌ترسم. مرد از لای در چشم به بیرون دوخت. فکر کرد، زن را باید همان جا توی اتاق می‌گذاشت. ...
ایستادن زیر دکل برق فشار قوی
ایستادن زیر دکل برق فشار قوی و مثل همه‌ی روزهای 31 سال و 8 ماه دیر رسیدن: در را که باز می‌کنم پایم روی حکم است. کیفم را نمی‌گذارم روی میز. حکم را بر می‌دارم، پله‌ها را دوتا یکی می‌کنم و: باد خوشی در خیابان ایرانشهر می‌وزد. و در مسیری که منتهی می‌شود به پلاک سه در کوچه‌ی هفتم. راننده چرتی است، اما خوب می‌گازد در اتوبان ...
درخت جارو
درخت جارو دخترک رفت طرف در. سنگ کبود کنج دیوار بود. در را باز کرد و سر کشید تو کوچه. پا گذاشت بیرون در میانه راه بود که صدای مادر را شنید. به دو رفت تا سر گذر و از آن جا کنار رود را دید زد. نه از هیچ‌کس، نه از مرد اسب‌سوار خبری نبود. خواست برگردد که صدای اسب شنید. ...
مشاهده تمام رمان های داوود غفارزادگان
مجموعه‌ها