مجموعه داستان داخلی

درخت جارو

دخترک رفت طرف در. سنگ کبود کنج دیوار بود. در را باز کرد و سر کشید تو کوچه. پا گذاشت بیرون در میانه راه بود که صدای مادر را شنید. به دو رفت تا سر گذر و از آن جا کنار رود را دید زد. نه از هیچ‌کس، نه از مرد اسب‌سوار خبری نبود. خواست برگردد که صدای اسب شنید. چنان که شب توی اتاق شنیده بود. به تندی برگشت و یک آن پوست کهر اسب را دید که میان دو درخت زیر آفتاب برق زد و گذشت. مرد اگر نرفته بود، پس چرا اسب بی‌سوار بود؟

9789642281220
۱۳۹۱
۱۷۶ صفحه
۴۳۸ مشاهده
۰ نقل قول
داوود غفارزادگان
صفحه نویسنده داوود غفارزادگان
۷ رمان داوود غفارزادگان داستان‌نویس ایرانی است؛ با آثار داستانی برای بزرگسالان و نوجوانان شناخته می‌شود. او با اردبیل، ایران پیوند دارد و همین زمینه در نگاه و جهان آثارش رد پیدا کرده است. در نوشته‌های او تجربه جنگ، زندگی اجتماعی، نوجوانی و رابطه انسان با محیط ایرانی دیده می‌شود. غفارزادگان روایت را روشن و صحنه‌محور پیش می‌برد و به کشش داستانی اهمیت می‌دهد. او بخشی از جریان نویسندگان ایرانی است که برای چند گروه مخاطب نوشته‌اند و میان ادبیات نوجوان و بزرگسال رفت‌وآمد کرده‌اند. برای مخاطب ...
دیگر رمان‌های داوود غفارزادگان
ایستادن زیر دکل برق فشار قوی
ایستادن زیر دکل برق فشار قوی و مثل همه‌ی روزهای 31 سال و 8 ماه دیر رسیدن: در را که باز می‌کنم پایم روی حکم است. کیفم را نمی‌گذارم روی میز. حکم را بر می‌دارم، پله‌ها را دوتا یکی می‌کنم و: باد خوشی در خیابان ایرانشهر می‌وزد. و در مسیری که منتهی می‌شود به پلاک سه در کوچه‌ی هفتم. راننده چرتی است، اما خوب می‌گازد در اتوبان ...
راز قتل آقامیر و داستان‌های دیگر
راز قتل آقامیر و داستان‌های دیگر یک بار گفتم این‌ها را بردارم بنویسم به برادر آقامیر در هند. دستم نیامد. میرزاحسن هم سفارش فرستاده بود، خانه من جای این کارها نیست و صبح که توی هشتی دیدمش، گفت: «به تو چه، کم بدبختت کردند.» اما نمی‌دانم چرا عذاب می‌کشم و مثلا توی اتاق که نشسته‌ام و تمرین خط می‌کنم، دلم می‌خواهد به قلم شکسته کتابت کنم ...
کابوس‌خانه
کابوس‌خانه آقای خدمتی زیر دفتر نمره را می‌نوشت که پچ‌پچ‌ بچه‌ها کلاس را پر کرد. بازرس، آقا اجازه، بازرس... آقای خدمتی دستپاچه دفتر نمره را بست، روی میز را جمع و جور کرد و رفت طرف پنجره. جیپ لکنته ناله‌کنان از شیب خاکی جاده بالا می‌کشید و گرد و خاک‌کنان می آمد طرف مدرسه. باز این لعنتی پیداش شد... آقای خدمتی این حرف‌ها را ...
کتاب بی‌نام اعترافات
کتاب بی‌نام اعترافات گفته بودند من سیزیف این ماجرایم و تا آخر عمر کارم غلتاندن سنگ بیهودگی‌ست. البته بعدها فهمیدم که منظورشان همین بیهودگی نوشتن بوده. اما من خودم راستش اسطوره را از روی عکس قوطی پنج کیلویی روغن نباتی به یاد دارم. یعنی کنجکاو شده بودم که این مرد کیست که یک تنه همه جهان را بر دوش دارد. به گمانم نه ...
مشاهده تمام رمان های داوود غفارزادگان
مجموعه‌ها