رمان نوجوان

آذرک و جادوگر لوپ 1 لپ (7 گانه آذرک 3)

پول، پول. کی از پول بدش می‌آید؟ و آذرک دوست دارد مثل شاهزاده‌ها زندگی کند، ولی بدشانسی می‌آورد و به چنگ عالی‌جناب لوپ یک لپ می‌افتد؛ حاکم سرزمینی یخی با آدم‌هایی که... اما هیچ‌کس تا این آدم‌ها را از نزدیک نبیند نمی‌فهمد که آذرک بیچاره از دست آن‌ها چه می‌کشد!

افق
9789643697297
۱۳۹۰
۹۶ صفحه
۵۷۶ مشاهده
۰ نقل قول
صفحه نویسنده مسلم ناصری
۱۷ رمان مسلم ناصری، نویسنده ایرانی کودک و نوجوان است و نامش با آثاری پیوند خورده که به تاریخ، نوجوانی، اخلاق و روایت آموزشی نزدیک‌اند. این معرفی قرار نیست فهرست‌وار باشد؛ مهم‌تر این است که بفهمیم خواننده چرا به سمت کتاب‌های او می‌رود. در کار او، روایت معمولاً از یک نیاز روشن شروع می‌شود: گفتن قصه، ساختن جهان، ثبت تجربه، یا نزدیک شدن به مسئله‌ای انسانی. همین نقطه شروع باعث می‌شود متن فقط اطلاعات ندهد و حال‌وهوایی مستقل پیدا کند. از آثار یا زمینه‌های ...
دیگر رمان‌های مسلم ناصری
آذرک و انجمن جادوگران مرده (7 گانه آذرک 5)
آذرک و انجمن جادوگران مرده (7 گانه آذرک 5) پدربزرگ از دنیا رفته و کتاب عجیبش هم ناپدید شده و حالا نامه‌ای به دست آذرک رسیده و در آن رازی است که زندگی دخترک را عوض می‌کند. او این‌بار به انجمن جادوگرانی دعوت شده است که همه‌شان مرده‌اند و همه با هم تصمیم گرفته‌اند که آذرک رئیس آن‌ها شود.
آذرک و جادوگر خواب‌فروش (7 گانه آذرک 2)
آذرک و جادوگر خواب‌فروش (7 گانه آذرک 2) خواب طلایی، خواب نقره‌ای و کابوس! و یک راهزن خواب‌دزد منتظر است تا مسافران بی‌خبری مثل آذرک را به دام بیندازد و خواب‌هایشان را بگیرد و بعد هم در دریای توفانی رهایشان کند. گرچه آذرک دختر عجیب و ماجراجویی است، اما راهزن، هزار و یک حقه و ترفند بلد است.
پسران آب و آتش
پسران آب و آتش خواندن کتاب های تاریخی برای خیلی ها، مخصوصا نوجوان‌ها کار سختی و حوصله سربری است. مخصوصا اگر ماجرای تاریخی مربوط به 1000سال پیش باشد. وقتی همین کتاب‌های تاریخی خشک و خسته کننده به قلمی جذاب و با روایتی داستانی نوشته شود، باب طبع مخاطبان زیادی می‌شود، مثل کتاب پسران آب و آتش، جدیدترین اثر مسلم ناصری که با ماجراهای جذاب ...
بند انگشتی (موش قایق سوار)
بند انگشتی (موش قایق سوار)
نامه به حاکم ناشناس
نامه به حاکم ناشناس قرار به وقت ملاقات ابوخالد با نگرانی دستش را سایبان کرد و به غروب خورشید نگاه کرد. جاده پیچاپیچ مثل مار، به گوی آتشین آسمان گره خورده بود. هیچ اثری از کسی نبود. جاده خلوت بود و انتظار داشت او را می‌کشت. دشت وسیع بود، دریغ از یک درخت یا بوته خار. قرارشان درست کنار تنهادرختی بود که به‌سختی خود ...
مشاهده تمام رمان های مسلم ناصری
مجموعه‌ها