آنا با شنیدن صدای خندههای او کمکم همهچیز را به یاد آورد، باغ و دیوارهای پوشیده از برگ پاپیتال همسایه روبهرو، فرانسه، رادیو... و بوتههای ساحل و رودخانه، همه مانند وزش تند نسیمی به قلبش بازگشتند.
از متن کتاب
۱۳ رمان
ناتالیا گینزبرگ، نویسنده ایتالیایی است و نامش با آثاری شناخته میشود که به خانواده، زبان، فاشیسم، خاطره و فقدان نزدیکاند. در معرفی او، بهتر است به جای جملههای کلیشهای، به همان کیفیتی نگاه کنیم که خواننده را به کتابهایش برمیگرداند.
مسیر کار او نشان میدهد ادبیات همیشه یک شکل ندارد. گاهی از فانتزی و هیجان میآید، گاهی از نمایش و تجربه اجتماعی، و گاهی از رمانهای پرخوانندهای که بیواسطه با مخاطب حرف میزنند.
از آثار یا زمینههای شناختهشده او میتوان به «واژهنامه ...
شوهرم
بچه را با دستانش گرفت، بلند کرد و تکانش داد:«مرده.»
و پرتش کرد گوشه تخت. صورتی دیدم کوچک و چروک مثل صورت چینیها. زنها او را در کهنهای پشمی پیچیدند و بردند. ماریوچیا دیگر فریاد نمیزد. دراز کشیده بود و رنگش بسیار پریده بود و خون بیوقفه از بدنش میرفت. دیدم لکه خونی روی پیراهن من هم هست.
منشی
انریکو: شاید یاد بگیری اونو بشناسی و دوستش داشته باشی.
تیتینا: بیش از اندازه میشناسمش. مدتهاست تو خونهامه. در کمال صداقت بهش گفتم اون مناسب من نیست. هیچ تغییری نکرده. غروری نداره. از این دخترهای مدرنه، بدون غرور، بدون هویت. دخترهایی که هرگز از هیچی شرم نمیکنن. جوونهای امروز همه تحقیرهای عالمو میتونن بپذیرن، بدون اینکه رنگ از رخشون بپره یا ...
چنین گذشت بر من
گینزبورگ در این کتاب خط حکایتی ملموس، پر حادثه و سرشار از ناگفتههای دوستداشتنی انسان را دنبال میکند؛ خط بزرگی که موپاسان را به چخوف متصل میکند و به مانسفیلد میرسد.
والنتینو
فردای آن روز صبح اول وقت، شیلا به دنبال مادرم آمد. آنها با جیلبرتو و دوستش در شیرینیفروشی خیابان وینیا قرار ملاقات داشتند و تا قبل از آمدن آنها، مادرم و شیلا چند تا شیرینی خوردند. بالاخره سروکله جیلبرتو که ترک موتور کرووتو نشسته بود، پیدا شد. آن مغازه نبش خیابان قرار داشت. داخلش نقاشها بالای نردبان مشغول رنگکاری بودند.