مجموعه داستان خارجی

تهران در بعدازظهر

درست مثل این بود که بر لبه چاه عمیقی بایستی و بعد لحظه‌ای زل بزنی به اعماق ناپیدای چاه و ناگهان بی‌هوا سر بخوری و سقوط کنی توی آن. این دقیقا همان چیزی بود که بعد‌ازظهر چهارشنبه هفدهم دی‌ ماه هزار و سیصد هشتاد و پنج برای من اتفاق افتاد و من با سر سقوط کردم توی چاه عمیقی، توی چاه خیلی عمیقی به اسم سوفیا.

چشمه
9789643626327
۱۳۸۹
۷۲ صفحه
۱۵۸۲ مشاهده
۲ نقل قول
نسخه‌های دیگر
مصطفی مستور
صفحه نویسنده مصطفی مستور
۲۲ رمان مصطفی مستور، نویسنده و مترجم ایرانی است و در میان خوانندگان با آثاری شناخته می‌شود که به ایمان، تنهایی، عشق، شک و زندگی شهری نزدیک‌اند. زندگی و کار او نشان می‌دهد که ادبیات می‌تواند از دل تجربه‌های فردی، جهان‌هایی عمومی و ماندگار بسازد. مسیر نویسندگی او با توجه به جزئیات انسانی شکل گرفته است. در نوشته‌هایش معمولاً شخصیت‌ها فقط حامل ماجرا نیستند؛ آن‌ها با گذشته، ترس‌ها، امیدها و انتخاب‌هایی روبه‌رو می‌شوند که داستان را پیش می‌برند. از آثار یا زمینه‌های شناخته‌شده او ...
دیگر رمان‌های مصطفی مستور
عشق روی پیاده‌رو
عشق روی پیاده‌رو ناگهان از یک پیچ خیابان بیرون زد. از جلو ساندویچی اصغر چاخان گذشت و یک‌راست آمد به طرف من. خیابان زیاد شلوغ نبود. با خونسردی چاقوی ضامن‌دارش را از جیب شلوار سیاه روغنی‌اش بیرون آورد و آن را تا دسته‌ی صدفی‌اش در پهلوم فرو برد.
چند روایت معتبر
چند روایت معتبر وقتی رفتی اندوه ماند و اندوه. از پاره ابرهای هجر باران شوق می‌بارید و این تکه گوشت افتاده در قفس قفسه سینه‌ام را آتش می‌زد. و من ذوب می‌شدم و پروانه‌ها نه، فرشته‌ها حیرت می‌کردند و این وقتی بود که هنوز دست‌هات انگشتان‌ام را نبوییده بودند.
دويدن در ميدان تاريك مين (نمايش‌نامه در 4 پرده)
دويدن در ميدان تاريك مين (نمايش‌نامه در 4 پرده) غروب بود. من زل زده بودم به پشت دست‌هاش، هر دو وحشت کرده بودیم. بس که نزدیک شده بودیم به هم، بس که معصومیت ریخته بود آن‌جا، پشت دست‌ها. بعد، من با انگشت اشاره، خطی فرضی و مورب، درست از وسط ساعد تا انگشت کوچک دست راست‌اش کشیدم و به او گفتم که عمیقا دوستش دارم.
حکایت عشقی بی‌قاف بی‌شین بی‌نقطه
حکایت عشقی بی‌قاف بی‌شین بی‌نقطه دیشب توی پله‌های خونه لیز خوردم. بس که تند تند می‌رفتم بالا. زانوم زخمی شد. قوزک پام خراش برداشت. مادرم گفت:((حواست کجاست، دختر؟)) شب، قبل از خواب توی رختخواب مثل بچه‌ها بغض کردم و تا دیر وقت گریه کردم. به خاطر زانوم نبود. به خاطر قوزک پام نبود. تسمه کفشم پاره شده بود.
من گنجشک نیستم
من گنجشک نیستم دراز کشیده‌ام روی تخت‌خواب. چشم‌ها را که می‌بندم خوابی که دیده‌ام مثل کابوسی باز توی کله‌ام رژه می‌رود. شش ماه گذشته اما کابوسش عین بختک افتاده است به جانم. توی این مدت که مرا آورده‌اند این جا سعی کرده‌ام فراموشش کنم. اما نتوانسته‌ام. سعی کرده‌ام خم شوم روی خودم تا نیمی از خودم را پاک کنم اما نتوانسته‌ام. بعضی‌ها همه‌ی ...
مشاهده تمام رمان های مصطفی مستور
مجموعه‌ها