رمان ایرانی

خیلی نگرانیم شما لیلا را ندیدید

خبر رسیده بود که او انگشت‌نمای شهر مرزی شده است. باز خبر رسیده بود که عکس او را بالای در کافه‌ها زده‌اند. بعضی از جوان‌های دهکده که پایشان به شهر باز شده بود قسم می‌خوردند که...

افکار
9789648910520
۱۳۸۶
۲۱۶ صفحه
۸۲۸ مشاهده
۰ نقل قول
رسول یونان
صفحه نویسنده رسول یونان
۱۸ رمان رسول یونان، شاعر، نویسنده و مترجم ایرانی است و نامش با آثاری شناخته می‌شود که به عشق، سادگی، طنز، تنهایی و زبان روزمره نزدیک‌اند. زندگی و کار او نشان می‌دهد ادبیات چطور می‌تواند از تجربه‌ای شخصی، تاریخی یا فرهنگی به روایتی ماندگار برسد. مسیر نویسندگی او با توجه به انسان و موقعیت شکل گرفته است. در آثارش شخصیت‌ها فقط برای پیش بردن ماجرا نیستند؛ آن‌ها با ترس، آرزو، شکست، ایمان یا انتخاب‌هایی روبه‌رو می‌شوند که به متن عمق می‌دهد. از آثار یا ...
دیگر رمان‌های رسول یونان
برو به جهنم (مینی‌مال‌های رسول یونان)
برو به جهنم (مینی‌مال‌های رسول یونان) قبلا برای دیدنم از پله‌ها بالا می‌آمدند، حالا برای دیدنم از پله‌ها پایین می‌آیند.
دیر کردی ما شام را خوردیم
دیر کردی ما شام را خوردیم تصمیم گرفته بود با کسی کاری نداشته باشد تا کسی هم مزاحم او نشود. تن به گفت و گو نمی‌داد. در دنیای خودش زندگی می‌کرد. با این همه، آدم‌های فضول دست‌بردار نبودند. گاه و بی‌گاه متلک بارش می‌کردند که زبانش را گربه‌ها خورده‌اند. ما می‌دانستیم یک روز سرانجام طاقتش طاق می‌شود و با صدای بلند جواب همه را می‌دهد، اما ...
شایعات اطراف دکه روزنامه فروشی
شایعات اطراف دکه روزنامه فروشی حضورش خیلی پر رنگ بود، طوری که حتی در شلوغی‌ها گم نمی‌شد. دو سه هفته پیش یک خواب روشن دیده بود. خواب دیده بود ستاره‌ها در آینه‌های دریا می‌رقصند. پا به آینه‌ها گذاشته بود و آینه به آینه جلو رفته بود و رسیده بود به جریزه‌ای نامکشوف و بکر و مقدس؛ جزیره‌ای که همه‌چیزش از روشنی بود. درختانی از سبز ...
تخم‌گذاری در جیب (3 نمایش‌نامه)
تخم‌گذاری در جیب (3 نمایش‌نامه) یوسف: دختر خوبی بود. یحیی: آره! از لجاجت و اخلاق گندش که بگذریم بد نبود! یوسف: اگه دوباره ببینیش باز عاشقش می‌شی؟ یحیی: اگه جلو فروشگاه ایستاده باشه و بارون بیاد خب چاره‌ای ندارم. مکان و زمان خیلی چیزهارو به آدم تحمیل می‌کنه!
گندم‌زار دور آوازی عاشقانه برای مرگ قطاری در برف
گندم‌زار دور آوازی عاشقانه برای مرگ قطاری در برف الیاس:... به نظر من، رفتن تو دلیل داره و اون اینه که تو گناه کردی و فرار می‌کنی. نینا: (بلند می‌شود و چمدانی می‌آورد تا لباس‌ها و وسایل شخصی‌اش را جمع کند) و تنها گناهکاران فرار می‌کنن تو می‌خوای اینو بگی، نه؟ الیاس: آره نینا: اما زندانیا هم همین کارو می‌کنن.
مشاهده تمام رمان های رسول یونان
مجموعه‌ها