مجموعه داستان ایرانی

همه به هم شب به خیر گفتند اما کسی نخوابید

«تویی دانیال؟» نگذاشت حالش را بپرسم زود با صدای خفه گفت: «منو به اسم خودم صدا نزن. سگا به اسم من حساس‌ان. اگه اسممو بشنون می‌ریزن رو سرم تیکه پاره‌م می‌کنن.» گفتم: «نترس اینجا هیچ سگی نیس.» به اطراف نگاهی انداخت و همان‌طور آهسته ادامه داد: «تو سگا رو خوب نمی‌شناسی. اونا همه‌جا هستن، فقط دیده نمی‌شن یهو پیداشون می‌شه. اگه بخوان، از همه جا بیرون می‌زنن؛ از در، از دیوار، از همین آسفالت جاده.» نفس‌زنان ادامه داد: «به هر جا بخوان وارد می‌شن، از کسی هم اجازه نمی‌گیرن.» صدایش به ترس آلوده شد و گفت: «یه ماهه هر شب می‌آن تو خوابم، گله‌ای هم می‌آن. نمی‌دونم باهاشون چی کار کنم.» بیچارگی توی صدایش بیداد می‌کرد. کلافه بود. برای این که کمی بهش دلداری بدهم گفتم: «این‌قدر خواباتو جدی نگیر. هر کسی ممکنه از این خوابا ببینه.» نیم‌نگاهی به من انداخت و گفت: «چی چی خوابامو جدی نگیرم. صبا که از خواب پا می‌شم می‌بینم دور و برم پر از موی سگه.»

نیماژ
9786003674851
۱۴۴ صفحه
۸۵ مشاهده
۰ نقل قول
رسول یونان
صفحه نویسنده رسول یونان
۱۸ رمان رسول یونان، شاعر، نویسنده و مترجم ایرانی است و نامش با آثاری شناخته می‌شود که به عشق، سادگی، طنز، تنهایی و زبان روزمره نزدیک‌اند. زندگی و کار او نشان می‌دهد ادبیات چطور می‌تواند از تجربه‌ای شخصی، تاریخی یا فرهنگی به روایتی ماندگار برسد. مسیر نویسندگی او با توجه به انسان و موقعیت شکل گرفته است. در آثارش شخصیت‌ها فقط برای پیش بردن ماجرا نیستند؛ آن‌ها با ترس، آرزو، شکست، ایمان یا انتخاب‌هایی روبه‌رو می‌شوند که به متن عمق می‌دهد. از آثار یا ...
دیگر رمان‌های رسول یونان
گزارشی از پنجره‌های نیمه شب (گزیده‌ای از شعرهای ترکی رسول یونان)
گزارشی از پنجره‌های نیمه شب (گزیده‌ای از شعرهای ترکی رسول یونان) شعر او روانی خاص دارد؛ بین کلمه‌ها و جمله‌هایش گفتگویی فعال در جریان است، اما آنچه به این روانی جان می‌بخشد نه ادبیت موجود بلکه جهانی است که پشت شعرش شکل می‌گیرد. شعرش شعری جاندار و سیال است و فقط جیدمان کلمات نیست که مخاطب از کنارش به راحتی بگذرد. آرام و بی‌سر و صدا آمدم. سایه‌ای بودم قائم به ...
دیر کردی ما شام را خوردیم
دیر کردی ما شام را خوردیم تصمیم گرفته بود با کسی کاری نداشته باشد تا کسی هم مزاحم او نشود. تن به گفت و گو نمی‌داد. در دنیای خودش زندگی می‌کرد. با این همه، آدم‌های فضول دست‌بردار نبودند. گاه و بی‌گاه متلک بارش می‌کردند که زبانش را گربه‌ها خورده‌اند. ما می‌دانستیم یک روز سرانجام طاقتش طاق می‌شود و با صدای بلند جواب همه را می‌دهد، اما ...
احمق ما مرده‌ایم (داستانک‌های رسول یونان)
احمق ما مرده‌ایم (داستانک‌های رسول یونان) من نمی‌توانم باور کنم. فکر می‌کنم همه‌اش خواب می‌بینم. آخر چه‌طور ممکن است؟ مگر می‌شود از دیوارها عبور کرد، یا از آب گذشت و خیس نشد؟! ما تمام این کارها را کردیم، حتی از کوه پرت شدیم و خراشی برنداشتیم. ـ احمق! ما مرده‌ایم.
شایعات اطراف دکه روزنامه فروشی
شایعات اطراف دکه روزنامه فروشی حضورش خیلی پر رنگ بود، طوری که حتی در شلوغی‌ها گم نمی‌شد. دو سه هفته پیش یک خواب روشن دیده بود. خواب دیده بود ستاره‌ها در آینه‌های دریا می‌رقصند. پا به آینه‌ها گذاشته بود و آینه به آینه جلو رفته بود و رسیده بود به جریزه‌ای نامکشوف و بکر و مقدس؛ جزیره‌ای که همه‌چیزش از روشنی بود. درختانی از سبز ...
کلبه‌ای در مزرعه برفی
کلبه‌ای در مزرعه برفی بهزاد دو پایش را در یک کفش کرد و گفت: «می‌خواهم با او ازدواج کنم.» وقتی گفتیم سونیا اصلا وجود ندارد باور نکرد. با او جر و بحث نکردیم، گفتیم بالاخره متوجه می‌شود خودش را سر کار گذاشته است. اما کار بیخ پیدا کرد. یک روز بهزاد برای‌مان کارت عروسی فرستاد و ما دهان‌مان از تعجب باز ماند...
مشاهده تمام رمان های رسول یونان
مجموعه‌ها