مجموعه داستان داخلی

احتیاط کنید سرتان به لوستر نخورد

زن اگر بخواهد برود می‌رود، حتا اگر از آسمان سنگ ببارد چه برسد به باد و برف. زن‌هایی که در باد و برف به راه نمی‌افتند قصد رفتن ندارند وگرنه خیلی از آن‌ها در چنین هواهایی به راه افتاده‌اند. آن‌ها وقتی می‌روند از هیچ ‌چیز نمی‌ترسند؛ حتا از مرگ؛ و اثبات این حرف‌ها خلیی سخت نیست. برای نمونه می‌توان گفت اگر یک روز یخ‌های قطب شمال ذوب شوند جسد بسیاری از زنان روی آب می‌آید.

ثالث
9786004051149
۱۳۹۶
۱۲۰ صفحه
۲۶۳ مشاهده
۰ نقل قول
رسول یونان
صفحه نویسنده رسول یونان
۱۸ رمان رسول یونان، شاعر، نویسنده و مترجم ایرانی است و نامش با آثاری شناخته می‌شود که به عشق، سادگی، طنز، تنهایی و زبان روزمره نزدیک‌اند. زندگی و کار او نشان می‌دهد ادبیات چطور می‌تواند از تجربه‌ای شخصی، تاریخی یا فرهنگی به روایتی ماندگار برسد. مسیر نویسندگی او با توجه به انسان و موقعیت شکل گرفته است. در آثارش شخصیت‌ها فقط برای پیش بردن ماجرا نیستند؛ آن‌ها با ترس، آرزو، شکست، ایمان یا انتخاب‌هایی روبه‌رو می‌شوند که به متن عمق می‌دهد. از آثار یا ...
دیگر رمان‌های رسول یونان
دیر کردی ما شام را خوردیم
دیر کردی ما شام را خوردیم تصمیم گرفته بود با کسی کاری نداشته باشد تا کسی هم مزاحم او نشود. تن به گفت و گو نمی‌داد. در دنیای خودش زندگی می‌کرد. با این همه، آدم‌های فضول دست‌بردار نبودند. گاه و بی‌گاه متلک بارش می‌کردند که زبانش را گربه‌ها خورده‌اند. ما می‌دانستیم یک روز سرانجام طاقتش طاق می‌شود و با صدای بلند جواب همه را می‌دهد، اما ...
بخشکی شانس (داستان‌های مینی‌مال رسول یونان)
بخشکی شانس (داستان‌های مینی‌مال رسول یونان) مردی که دیر به خانه می‌رفت از ترس زنش از دیوار خانه بالا رفت و خود را به پشت بام رساند. از آن جا خود را از راه کولر به انباری سر داد. انباری را مرتب کرد و بعد با دلایلی قانع‌کننده از پله‌ها بالا رفت، اما زنش در خانه نبود.
خیلی نگرانیم شما لیلا را ندیدید
خیلی نگرانیم شما لیلا را ندیدید خبر رسیده بود که او انگشت‌نمای شهر مرزی شده است. باز خبر رسیده بود که عکس او را بالای در کافه‌ها زده‌اند. بعضی از جوان‌های دهکده که پایشان به شهر باز شده بود قسم می‌خوردند که...
راه طولانی بود از عشق حرف زدیم
راه طولانی بود از عشق حرف زدیم حرف‌ها و مهربانی‌اش دیگر واقعی نبود. می‌دانستم می‌خواهد آرام آرام از زندگی‌ام بیرون برود. به همین خاطر دیگر پاپیچش نشدم! دیگر یاد گرفته بودم که عشق تحمیل خود به دیگران نیست. یاد گرفته بودم کسی که برای رفتن آمده می‌رود و کسی که می‌خواهد برود هر طور شده می‌رود. هر چه درها را به رویش ببندی و هر چه ...
مشاهده تمام رمان های رسول یونان
مجموعه‌ها