این مجموعه داستانهای تولستوی را میتوان نوعی مثنوی مولانا، در فرهنگ روس دانست. به عنوان مثال اگر قصه (پسر خوانده) با داستان مردی که توسط حضرت موسی از خدا خواست تا زبان حیوانات را بفهمد، در مثنوی مولانا، مقایسه شود شباهت آشکار خواهد شد.
۵۹ رمان
لئو تولستوی نویسنده روس و یکی از بزرگترین چهرههای ادبیات جهان است. او در یاسنایا پالیانا به دنیا آمد و زندگیاش میان اشرافیت روسی، تجربه جنگ، بحرانهای اخلاقی و جستوجوی معنوی گذشت.
تولستوی در رمانهایش جامعه، خانواده، جنگ، عشق و ایمان را با جزئیاتی شگفتانگیز کنار هم میآورد. او به جای ساختن قهرمانهای ساده، آدمهایی میآفریند که درونشان پر از تردید، میل و تناقض است.
«جنگ و صلح» و «آنا کارنینا» از شاهکارهای او هستند. این آثار نه فقط داستان چند شخصیت، ...
مرگ ایوان ایلیچ
مرگ ایوان ایلیچ چکیدهای از فلسفه تولستوی و بازتابی از کمال اخلاقیات او پس از تجدیدنظرهای فکری عمیق است. تولستوی عقیده دارد که زندگی قهرمان داستان سادهترین، عادیترین و در نتیجه وحشتناکترین نوع زندگی بوده است. زندگی ایوان میتواند زندگی هر انسان دیگری باشد و به بیان دیگر بسیاری از انسانها شباهتهای زیادی به او دارند.
آناکارنینا 1 (2 جلدی)
الکسی الکساندرویچ با خود گفت: بنابراین، مسائل مربوط به احساسات او و از این قبیل مربوط به وجدان اوست که من حق دخالت در آن را ندارم. وظیفه من به روشنی مشخص است. من رئیس خانوادهام و باید او را هدایت کنم و از این لحاظ تا اندازهای مسئوولم، وظیفه دارم خطری را که مشاهده میکنم به او نشان دهم، ...
عشق چگونه زایل می شود
«عشق چگونه زایل میشود» کتابی نوشتهی لئو تولستوی، نویسنده روسی است. این اثر در دسته ادبیات داستانی قرار می گیرد و جز داستان های کوتاه تولستوی به حساب می آید. این کتاب به موضوع عشق و فروپاشی آن می پردازد و تحلیلی روانشناختی از شکل گیری رابطه ای عاشقانه تا از هم پاشیدن آن است و برهمین اساس تولستوی در ...
سونات کرویتسر و چند داستان دیگر
کوشان که جلو اشکی که در سینهام می جوشید بگیرم در دل میگفتم: ((او حال مرا اینجور فهمیده است. صدایی در دلم میگفت ((عشق گذشته ما تمام شده. پاک تمام شده!)) به من نزدیک نشد و کوششی برای دلجویی از من نکرد. آنچه به او گفته بودم او را آزرده بود. صدایش آرام و خشک بود.
2 داستان (زندگی از هم گسیخته دوست خطرناک 1 شوهر هرگز نباید با آتش بازی کند) مجموعه داستان
فقط لیزای بیچاره که تولستوی را به اندازه سونیا دوست میداشت، تنها و اشکریزان و غمگین در اتاق باقی ماند. دکتر برس پیرمرد هم از اینکه مجبور بود خشم خود را پنهان دارد سخت رنج میبرد. او همیشه به این فکر بود که تولستوی به سراغ دختر بزرگش خواهد آمد، ولی با این حال با ازدواج آنها موافقت کرد. ...