مجموعه داستان داخلی

تو می‌گی من اونو کشتم

9789643691486
۱۳۸۳
۹۶ صفحه
۶۹۹ مشاهده
۰ نقل قول
احمد غلامی
صفحه نویسنده احمد غلامی
۹ رمان احمد غلامی نویسنده، روزنامه‌نگار و منتقد ایرانی است؛ در ادبیات و مطبوعات معاصر ایران حضوری جدی دارد. او با ساوه، ایران پیوند دارد و همین زمینه، مستقیم یا غیرمستقیم، در نوع نگاه و جهان روایی او دیده می‌شود. آثار و نوشته‌های او با فضای اجتماعی، تجربه شهری و نگاه انتقادی به زمانه پیوند می‌خورند. غلامی از نوشتار مطبوعاتی و داستانی هر دو بهره می‌گیرد؛ زبانش به مشاهده و تحلیل نزدیک است. حضور او نشان می‌دهد ادبیات و روزنامه‌نگاری در ایران بارها به هم رسیده‌اند ...
دیگر رمان‌های احمد غلامی
تو می گی من اونو کشتم؟
تو می گی من اونو کشتم؟ این مجموعه متضمن سه داستان است که عناوین آن عبارت‌اند از: "طاقت حرف راستوداری"، "فنجان آبی" و "تو می‌گی من اونو کشتم". داستان اخیر با موضوع جنگ تحمیلی، روایت مردی است که به خاطر ترس از کشتن دشمن از عملیات فرار کرده، اما پیش آمد حادثه‌ای او را مجبور به بازگشت می‌کند. در این هنگام، ماموریت دفن جنازه‌های دشمن به ...
فعلا اسم ندارد
فعلا اسم ندارد احمد غلامی نویسنده، منتقد و روزنامه‌نگار فعال، تاکنون آثاری برای نوجوانان و بزرگسالان منتشر کرده و موفق به کسب جوایزی شده است. " فعلا اسم ندارد" مجموعه‌ی 14 داستان از آثار اخیر اوست که روابط عاشقانه، مسایل بین زنان و مردان و جنگ درونمایه‌ی اغلب آن‌هاست. نگاه متفاوت به جنگ، توجه به نکات ظریف در روابط انسان‌ها و زبانی صمیمی که به ...
جیرجیرک
جیرجیرک پاکت را از جیبم در آوردم و شروع کردم به خواندن آن: پایان هر چیزی یعنی مرگ و مرگ چیزی است که تا کسی آن را تجربه نکند، نمی‌فهمد و وقتی تجربه کرد، تجربه‌اش برای خودش و دیگران فایده‌ای ندارد. فرمانده همین چند خط را نوشته بود. چند خطی که خبر از مرگ خودش می‌داد. پاکت نامه را گذاشتم توی ...
آدم‌ها
آدم‌ها ما آدم‌های بیچاره‌ای بودیم و ستوان مکری بیچاره‌تر از ما. درست است که لیسانس وظیفه بود و فرمانده ما اما کسی او را به رسمیت نمی‌شناخت و همه به او می‌گفتند:«ستوان سوتی.» این حرف معنی‌اش این بود که درجه‌های ستوان مکری را جدی نگیرید. ما بیچاره بودیم چون عدل شده بودیم سرباز پیاده و ستوان مکری بیچاره‌تر بود چون شده ...
این وصله‌ها به من می‌چسبد
این وصله‌ها به من می‌چسبد جلو رفتیم. به امید سیاهی روبه‌رویمان. رفتیم و وقتی نزدیک شدیم، دیدیم سیاهی به طرف ما می‌آید. یک کامیون سیاه‌رنگ پر از نمک بود. از ما خیلی فاصله داشت. پایین پریدم و دست تکان دادم. نگه داشت، به قدری از دیدن ما تعجب کرد که هیچی نگفت فقط بر و بر نگاه کرد. گفتم: ـ می‌خوایم بریم معدن نمک. گفت: ...
مشاهده تمام رمان های احمد غلامی
مجموعه‌ها