رمان ایرانی

مهر ممنوع

با تردید و دودلی در را باز کرد و دوباره دلش به درد آمد. دوباره سیل خاطرات گذشته به قلبش هجوم آوردند و چهار ستون بدنش را لرزاند. همان تابلوهای زنده و زیبا. همان پنجره‌هایی که با کرکره‌های چوبی مسدود شده بود. همان مبل‌ها و همان کاناپه که کنار هم می‌نشستند و راز دل می‌گفتند. بی‌اختیار به سوی اتاق خواب رفت و در آن را گشود. به سرگیجه افتاد. تمام آن بی‌قراری‌ها و راز و نیازها در دلش زنده شدند. سهرابی که سر از پا نشناخته سحرگاه به این کلبه کوچک می‌آمد، با سهرابی که اکنون می‌دید زمین تا آسمان فرق داشت.

آسیم
9789644184727
۱۳۸۸
۴۴۴ صفحه
۴۹۰۷ مشاهده
۰ نقل قول
نسرین قدیری (کافی)
صفحه نویسنده نسرین قدیری (کافی)
۱۸ رمان نسرین قدیری (کافی)، رمان‌نویس ایرانی است و نامش با آثاری شناخته می‌شود که به عشق، خانواده، راز و فراز و فرودهای عاطفی نزدیک‌اند. زندگی و کار او نشان می‌دهد ادبیات چطور می‌تواند از تجربه‌ای شخصی، تاریخی یا فرهنگی به روایتی ماندگار برسد. مسیر نویسندگی او با توجه به انسان و موقعیت شکل گرفته است. در آثارش شخصیت‌ها فقط برای پیش بردن ماجرا نیستند؛ آن‌ها با ترس، آرزو، شکست، ایمان یا انتخاب‌هایی روبه‌رو می‌شوند که به متن عمق می‌دهد. از آثار یا زمینه‌های ...
دیگر رمان‌های نسرین قدیری (کافی)
تقدیر بود
تقدیر بود وقتی به خودم آمدم و به بی‌گناهی‌اش پی بردم، خیلی دیر شده بود و تمام محبت و بند‌‌های محبت و عشقی که بین ما بود پاره شده بود.زمانی که به خودم آمدم و به سویش بازگشتم آن‌قدر دلسرد و غم‌زده بود که آغوشش را به رویم باز نکرد و جز لبخندی محزون و نگاهی ملامت‌بار، چیز دیگری از او دریافت ...
چقدر دیر آمدی
چقدر دیر آمدی
رهایم کن
رهایم کن همان‌طور که می‌نواخت و چشم‌هایش را روی هم گذاشته بود، به آرامی آن‌ها را از هم باز کرد و به صورت دختر جوان دوخت. مشاهده کرد که او هم با اشتیاق و محبت او را نگاه می‌کند و تحت تاثیر آهنگ، چشم‌هایش اشک‌آلود شده است. بعد از دو سال جرئت کرد و چشم در چشم دخترک دوخت و عاشقانه نگاهش ...
سحر نزدیک است
سحر نزدیک است لباس عروسی را روی تخت پهن کرده بود و ناباورانه به آن نگاه می‌کرد. روی زمین چهار زانو نزدیک تختخواب نشسته بود و چشم از لباس سفید عروسی بر نمی‌داشت. نمی‌دانست چه مدت به آن حال در آنجا نشسته و چشم به لباس دوخته است. رنگ بر چهره نداشت. انگار مغزش از کار افتاده بود. حتی گریه هم نمی‌توانست بکند. ...
پاییز من بهار تو
پاییز من بهار تو نگاهش کرد: شاید به اندازه لازم آنقدر ساده به نظر می‌رسید که بتواند همراه خوبی برای او باشد. اگرچه زندگی همواره در مسیری که ما تصور می‌کنیم جریان ندارد. آدم‌ها در موقعیت‌های مختلف شخصیت‌های متفاوتی بروز می‌دهند: امروز همراه توست و فردا در شرایطی دیگر آدم دیگری است با خواسته‌های متفاوت! با طراوت بهار می‌آید با خزان پاییز رنگ عوض ...
مشاهده تمام رمان های نسرین قدیری (کافی)
مجموعه‌ها