رمان ایرانی

مرد تشویش همیشه

... زن می‌رود. نخست می‌پرسد به چیزی احتیاج ندارم؟ وقتی می‌گویم خیر، دقیق سفره را نگاه می‌کند. چون کم و کسری نمی‌بیند، می‌رود. بلند می‌شوم و قدم در شب می‌گذارم و آرام‌آرام می‌روم توی باغ، حالا بالای سرم منجوق‌های درخشان ستاره‌ها است و نفس نسیم که بر لاله‌ی گوش‌های من می‌نشیند. هوای خنک و تازه‌ی باغ را به سینه می‌کشم و لحظه‌ای پلک می‌بندم. صدای محکم پایی، به خودم می‌آورد. سر بر می‌گردانم به طرف صدا. سیاهی مردی بلند بالا، ستبر و بزرگ انگار با نسیم می‌آید. محو او می‌شوم. صداش آهسته است. اما شب باغ را موج می‌اندازد...

افراز
9789642837823
۱۳۸۸
۱۵۲ صفحه
۳۰۳ مشاهده
۰ نقل قول
محمد ایوبی
صفحه نویسنده محمد ایوبی
۷ رمان محمد ایوبی داستان‌نویس ایرانی است؛ از نویسندگان ادبیات داستانی معاصر فارسی است. درباره جزئیات زندگی شخصی او داده عمومی و قابل اتکای زیادی در دسترس نیست؛ بنابراین معرفی دقیق‌تر باید بر خود آثار و جایگاه نوشتاری او تکیه کند. آثار او در فضایی خوانده می‌شوند که زندگی اجتماعی، تجربه‌های فردی و حافظه ایرانی را به روایت تبدیل می‌کند. ایوبی در سنت داستان‌نویسی‌ای قرار دارد که به قصه، شخصیت و فضای زیسته اهمیت می‌دهد. حضور او بخشی از بدنه ادبیات معاصر ایران است؛ بدنه‌ای که ...
دیگر رمان‌های محمد ایوبی
صورتک‌های تسلیم
صورتک‌های تسلیم ... آن‌گاه تمام قد برابرم ایستاد: "اینک اجازه بدهید آفتابه‌لگن بیاورم تا پاهایتان را بشورم، بفرمایید آب را چگونه می‌پسندید؟ صاحب! گرم؟ خنک؟ یا میانه و ولرم؟" خدا می‌داند، خودم طاقت بوی گند پاهایم را نداشتم، هرچه با عطریات هندی خیسشان می‌کردم انگار بلانسبت شما که می‌خوانید، فروشان کرده‌ام تو چاهک مستراح و مبال! آن‌وقت این زن زیبا، این سبزه‌ خوش‌خلق ...
مراثی بی‌پایان
مراثی بی‌پایان
روز گراز
روز گراز خانه سرد و ساکت است.انگار آب مرده‌شوخانه پاشیده باشند به همه جای آن، با این که سه مستاجر زندگی می‌کنند که با خود صاحبخانه می‌شوند چهار خانواده، همه هم بچه‌دار و شلوغ اما از همان دم‌در ناله‌های مادر را می‌شنوم فقط؛ مخصوصا سوختم‌های او پشت‌ چشم‌هام را می‌سوزانند. انگار یک مشت فلفل سرخ را با دماغم کشیده باشم بالا.
زیر چتر شیطان
زیر چتر شیطان نمی‌توانم بگویم، من با کابوس‌ها زندگی کرده‌ام، مگر عیصو غیر از کابوس چیزی داشته برای من؟ مادرم می‌گوید: بس که ضربه خورده است این دختر، خدا نسازد برای بانی‌هایش، خدا نسازد برای... می‌گویم: بس است مادر! از این نفرین‌ها به کجا رسیده‌ای؟ کابوس‌ها از واقعیتی تلخ و گریزناپذیر بر می‌خیزند. کنکاش با خویش و جستجوی امید، امید که همزاد یاس است. ...
اندوه جنوبی
اندوه جنوبی
مشاهده تمام رمان های محمد ایوبی
مجموعه‌ها