رمان ایرانی

همسفرها

آقای لئون بونیفاس، صاحب کافه رستوران تولدو (چالمای سابق)، سبیلو، سرزنده، که به کمترین مزاح دست به شکمش می‌‌گرفت و شلیک خنده را سر می‌داد، بدون کت و با جلیقه، دم در کافه‌اش آمد و جوان بیست ساله کپی به سری را که بی‌هدف در سایه پیاده‌رو، آن سوی خیابان، ایستاده بود صدا زد: آنتونیو، آهای آنتونیو! بیا خبری برایت دارم.

نگاه
9789643515867
۱۳۸۸
۴۳۲ صفحه
۱۱۱۱ مشاهده
۰ نقل قول
علی‌محمد افغانی
صفحه نویسنده علی‌محمد افغانی
۱۰ رمان علی‌محمد افغانی از رمان‌نویسان برجسته ایرانی است که با «شوهر آهوخانم» در تاریخ رمان فارسی جایگاهی ماندگار پیدا کرد. او از کرمانشاه برخاست و در نخستین رمان مشهورش، زندگی خانوادگی و اجتماعی را با جزئیاتی پرکشش به تصویر کشید. افغانی در روایت، به رابطه قدرت، سنت، جنسیت و زندگی روزمره توجه دارد؛ خانه در آثار او فقط فضای خصوصی نیست. شخصیت‌هایش معمولا درگیر فشارهای اجتماعی و اخلاقی‌اند و همین درگیری، داستان را از سطح ماجرا فراتر می‌برد. اهمیت «شوهر آهوخانم» در این است که ...
دیگر رمان‌های علی‌محمد افغانی
دکتر بکتاش
دکتر بکتاش مهناز، در زندگی گذشته‌اش، هنگامی که کاشان بود، شکست بزرگتری را تجربه کرده بود که بر روح جوان و ساده‌اش اثری بس ناگوار گذشته بود. شاید اگر آن شکست و تجربه ناهنجار نبود که زهر تلخ بدبینی و اندیشه‌های عقیم را در کامش ریخته بود، همان بار نخست در رشته دلخواهش موفق می‌شد و حالا برای خودش سر کلاس دانشگاه ...
سیندخت
سیندخت آقای سورن، رئیس هیات مدیره، گیلاس مشروبش را روی شکم برجسته‌اش گرفته بود. اگر آن را رها می‌کرد نمی‌افتاد. شاید چون در غذا خوردن افراط کرده بود در سخن گفتن امساک می‌نمود. لبخند زد: ـ اگر او زیباست همه چیز هست. همین یکی را بگو و باقی همه را ولش. شاید هم به خاطر او بوده که این هفته را هر ...
شلغم میوه‌ بهشته
شلغم میوه‌ بهشته آه، همه را لخت می‌کند و بدنشان را دست می‌کشد و معاینه می‌کند؟! ببین با چه دقتی پشت و رو و بالا و پایین آن مرد را وارسی می‌کند. طفلک حالا مچش باز می‌شود. نه؟ بگو چطور می‌شود!
محکوم به اعدام
محکوم به اعدام رئیس زندان، پشت میزش برگشته بود و اوراق دفترچه جلد زرد را ورق می‌زد. ظاهرا سرسری، ولی در حقیقت خیلی هم به دقت و با شکاکیت، دقیقا مثل خریداری که فروشنده را درست نمی‌شناخت و هر فرضی درباره کار او می‌کرد. می‌خواست از موقعیت زمین، مقدارآن، و اسم صاحبش اطمینان حاصل کند...
سیندخت
سیندخت آقای سورن، رئیس هیات مدیره، گیلاس مشروبش را روی شکم برجسته‌اش گرفته بود. اگر آن را رها می‌کرد نمی‌افتاد. شاید چون در غذا خوردن افراط کرده بود در سخن گفتن امساک می‌نمود. لبخند زد: ـ اگر او زیباست همه چیز هست. همین یکی را بگو و باقی همه را ولش. شاید هم به خاطر او بوده که این هفته را هر ...
مشاهده تمام رمان های علی‌محمد افغانی
مجموعه‌ها