مرد از زن که به شدت احساس زیبایی میکرد، پرسید:
ـ ببخشید! شما شارون استون نیستین؟
زن با عشوه گفت: نه... ولی.
و پیش از آنکه ادامه بدهد، مرد گفت: بله، فکر میکردم. چون...
۲۹ رمان
مهدی شجاعی، نویسنده و روزنامهنگار ایرانی، از چهرههای شناختهشده ادبیات و فرهنگ معاصر یا کلاسیک است. او در تهران به دنیا آمد و نامش با بخشی از حافظه خوانندگان در زبانهای مختلف گره خورده است.
مسیر کاری او با ادبیات نمایشی، داستاننویسی، روزنامهنگاری و نشر شکل گرفت. همین مسیر باعث شد آثارش فقط یک تجربه سرگرمکننده نباشند و به تصویری از زمانه، جامعه و دغدغههای شخصی او تبدیل شوند.
شهرت او بیش از همه با «کشتی پهلوگرفته»، «پدر، عشق و پسر»، «دموکراسی ...
ضیافت
دلم هری ریخت پایین وقتی که دیدم خطکش بلند و کلفتش را به سوی من گرفته است و تکان میدهد. اول فکر کردم که شاید پشت سرم، پهلویم، سمت راست، سمت چپ، بالاخره کسی باشد که اشاره معلم به او باشد و نه به من.
برای همین، به محض دیدن اولین تکانهای خطکش، سرم را به اطراف گرداندم تا به ...
وقتی او بیاید
آهو پای زخمیاش را دراز کرد به درخت بید تکیه داد و گفت: دیروز گرگ تنها بچهام را پاره پاره کرد و خورد. کمر بید از شنیدن این خبر خمیدهتر شد. جویبار ناگهان بر خود لرزید و اشک در چشمهای گل سرخ حلقه زد. آهو پیش از آنکه بقیه حرفی بزنند یا سوالی بکنند ادامه داد: تنها فرزندم را بسیار ...
پدر عشق و پسر
عجیب بود رابطه میان این پدر و پسر. من گمان نمیکنم در تمام عالم، میان یک پدر و پسر، این همه تعلق، این همه عشق، این همه انس و این همه ارادت حاکم باشد. من همیشه مبهوت این رابطهام.
گاهی احساس میکردم که رابطه حسین با علیاکبر فقط رابطه یک پدر و پسر نیست. رابطه یک باغبان با زیباترین گل آفرینش ...
کرشمه خسروانی یا مخالف بیداد به طرز همایون
معاویه: عین همین عبارت را به او گفتم. گفتم: عبدالله، یقینا هر شرطی را به جان و دل میپذیرد. اما شرط گذاشتن در کنار کلام پدر، آن هم پدری با این حد از ملاطفت و ریشسپید، رسم ادب نیست. خجالت کشید... و بغض کرد. دختر. وقتی اهل حیا باشد، با کوچکترین تلنگری، خجالت میکشد... و بغض میکند. کاش فقط بغض ...
از نیستان و دیگرستان
دست بلند کرد و ظریف و دخترانه گفت: «پارک دانشجو»
نگه داشتم. مانتوی کرم روشن پوشیده بود با روسری ژرژت قهوهای.موهای مش کرده زیتونیاش به اندازه یک کف دست از روسری بیرون بود و به سمت بالا خمیده بود. کلاسوری در دست داشت و عینک تیرهای که حالا وقت غروب دیگر به کارش نمیآمد.
وقتی سوار شد یک دکمه دیگر مانتویش را ...