پیرمردی بود که تنها در قایقی در گلف استریم ماهی میگرفت و حالا هشتاد و چهار روز میشد که هیچ ماهی نگرفته بود. در چهل روز اول پسربچهای با او بود. اما چون چهل روز گذشت و ماهی نگرفتند...
۴۴ رمان
ارنست همینگوی، نویسنده و روزنامهنگار آمریکایی و برنده نوبل ادبیات، از چهرههای شناختهشده ادبیات و فرهنگ معاصر یا کلاسیک است. او در اوک پارک ایلینوی به دنیا آمد و نامش با بخشی از حافظه خوانندگان در زبانهای مختلف گره خورده است.
مسیر کاری او با روزنامهنگاری، جنگ، سفر و تجربه مستقیم خطر شکل گرفت. همین مسیر باعث شد آثارش فقط یک تجربه سرگرمکننده نباشند و به تصویری از زمانه، جامعه و دغدغههای شخصی او تبدیل شوند.
شهرت او بیش از همه با ...
زنگها برای که به صدا در میآید
بر روی چمنهای کنار جنگل دراز کشیده و چانه را روی دستها گذاشته بود و به اطراف مینگریست. آب جویبار آرام و منظم از کوه سرازیر میگردید ولی از آن نقطه به بعد از سراشیبی نیز با قوت و سرعت رو به پایین میرفت. او نقشههای نظامی را بیرون آورد و در جلوی خود گسترد. رفیقش مردی سالخورده، کوتاه قد ...
بهترین داستانهای کوتاه (ارنستمیلر همینگوی)
همینگوی با این داستان قصدش آن بود تا «نگرش ملی نسبت به درستی آداب و رسوم کهن شهرها را تغییر دهد.» او در این داستان «به ارزشها و نظام جامعهای میتازد که متکبرانه به اخلاق و رفتار خود فخر میفروشد.» این داستان، در واقع «موضعی محکم و آشتیناپذیر در برابر سطحینگری، مادیگرایی افراطی، بهرهکشی و ریاکاری اخلاقی است که ...
برفهای کلیمانجارو و داستانهای دیگر
داستان برفهای کلیمانجارو بدون تردید راجع به زندگی خود همینگوی است و از لحاظ محتوی به داستانهای اولیه او مربوط میشود. برفهای کلیمانجارو داستانی است که از لحاظ تکنیک مورد قبول و تحسین عامه قرار گرفته و تاثیر سایر نویسندگان در آن بسیار مشهود است. شرح حال مردی است که در لحظه مرگ، فرار و گریز خیالی خود را چنان ...
زیر آفتاب هیچچیز تازه نیست
چند گاو خود را به ازدحام مردمی رساندند که وارد میدان میشدند. گاوهای سنگین و لخت در حالی که شاخهای تیزشان رو به پایین بود با پهلوهای گلی یورتمه میرفتند... جمعیت بیرون از بالکنهای استادیوم در هیاهو گیر افتادند. صدای فریادی بلند شد و بعد فریادی دیگر. پدر ارنست همینگوی پزشک و مادرش معلم پیانو و آواز بود. در اکتبر ...
درگذشت پیکلز مک کارتی
ترس از مرگ در چشمهاشان خوانده میشد. نگاه وحشتزدهی گروهان دهشتناکترین چیزیست که در جنگ میتوانی ببینی. نگاهی داشتند عین نگاه گوسفندهایی که به مسلخ میبرندشان و با هر انفجار خودشان را میانداختند روی زمین و کتفهاشان زیر فشار پای دیگران لگدکوب میشد.