ناگهان از جایی در پشت سرش صدایی مهیب شنیده شد. بند دل شستا پاره شد و مجبور شد برای اینکه فریاد نکشد، زبانش را گاز بگیرد. لحظهای بعد فهمید که صدا از کجا بود: کرناهای تشبان خبر از بسته شدن دروازهها میدادند...
۱۹ رمان
کلایو استیپلز لوییس، نویسنده، منتقد و الهیدان ایرلندی-بریتانیایی است و نامش با آثاری شناخته میشود که به فانتزی، ایمان، اخلاق، کودکی و اسطوره نزدیکاند. زندگی و کار او نشان میدهد ادبیات چطور میتواند از تجربهای شخصی، تاریخی یا فرهنگی به روایتی ماندگار برسد.
مسیر نویسندگی او با توجه به انسان و موقعیت شکل گرفته است. در آثارش شخصیتها فقط برای پیش بردن ماجرا نیستند؛ آنها با ترس، آرزو، شکست، ایمان یا انتخابهایی روبهرو میشوند که به متن عمق میدهد.
از آثار یا ...
خواهرزاده جادوگر (ماجراهای نارنیا)
نویسنده در آغاز داستان میگوید: این داستان بسیار مهم است، زیرا معلوم میکند که رفت و آمدهای میان دنیای ما و سرزمین نارنیا اولین بار چگونه آغاز شد.
دو کودک پلی و دیگوری، در یکی از خیابانهای قدیمی لندن، در همسایگی هم زندگی میکنند. یک بعد از ظهر سرد و نمناک، مشغول اکتشاف خانهشان میشوند و در یکی از انبارهای خانه، ...
صندلی نقرهای (ماجراهای نارنیا 6)
گولگ جیغی کشید و گفت: اییییی! آره، آن راه وحشتناک را بلدم. اولش را بهتان نشان میدهم. اما اگر عالیجنابها هر جوری از من بخواهند همراهشان بروم، هیچ فایدهای ندارد. حاضرم بمیرم، ولی نیایم.
شیر ساحره و کمد لباس (ماجراهای نارنیا 2)
صدای اصلان بلند شد: زود باشید! زود باشید! قنطورسها! عقابها! یک گرگ دیگر هم در بین بوتهها میبینم. همانجا پشت سرتان، همین حالا گریخت. همه به دنبالش بروید. او نزد بانویش میرود. الان بهترین فرصت است که ساحره را بیابید و چهارمین پسر آدم را نجات دهید.
کشتی سپیده پیما (ماجراهای نارنیا)
مرد غریبه با عصبانیت پا به زمین کوبید و گفت: ای احمقها! همین حرفها بود که مرا به این جزیره کشاند، ولی کاش بین را غرق میشدم یا اصلا به دنیا نیامده بودم. میشنوید چه میگویم؟ اینجا رویاها - رویاها، میفهمید؟ زنده میشوند، واقعیت پیدا میکنند. نه آرزوها، خوابها.